<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عجبــــــــــــــ.....!</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 14:50:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چند قسمتی</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>
1.&lt;p&gt;دانش اموز: آقا دیشب کجا بودید؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دبیر: پیش یلدا! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دانش اموز: اقا فیلم شب عید قربانتون پخش شده، واسه شب یلداتونم یهو پخش نکنن!؟ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دبیر: اول تفکر، دوم آنالبز سپس خنده از نوع غلتان!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از بس که این دبیر با جنبست! سر کلاسش خوار مادر مموتـی&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;*&lt;/span&gt; رو میارن جلو چشش چیزی نمیگه! کلاسش کلا شبیه به مطب های بیناموسیه :D&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شما هم انالیز کنید اگه خندتون نگرفت، یه جای کارتون مشکل داره، ولی بماند کجاش:D&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقا این اهالی شهر ما انقدر آقا امام حسین رو دوست دارن که از تو کوچه ها دسته هاشون رو عبور میدن و به اون طبلای شصت متریشون افتخار عجیبی میکنن! جالب اینجاست، که نصفشون رو کودکان زیبا روی تشکلیل میدن و نصف دیگرشون هم توجیه کنندگان این کودکان معصوم هستن! خدا بخیر کنه! و در همین احوالات بنده حقیر پشت کنکوری هم مجبورم با اهنگ های حاجیه امی لی درس بخونم! انقدر حال میده جون شما:D&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خطاب به عده ای معدود:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عزیز من، گل من، شما که منو نمیشناسی، چرا آخه بیخودی قضاوت میکنی که این یارو بچه خوبی نیست، خلاف میزنه، خداشو نمیشناسه، فلان کسشون اینطوریه...........عجبـــــــــــــــ! به خدا شصت خط نوشته بودم همشو پاک کردم! هر طور دوست داری فک کن عزیز من، گل من!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;جناب اقایی که میای و در مورد &quot;تجارت صددرصد تضمینی&quot; کامنت میذاری و رو اعصاب من راه میری میخواستم بهت بگم که میشناسمت، و میدونم که میخوای با این کارت رو اعصابم راه بری! میدونی که عصبانی شم میزنم کامپیوترت و خودت با هم دیگه نازی نازی بخونید! خود دانی .....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ملت میدونید &lt;a href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DA%A9&quot;&gt;بختک&lt;/a&gt; چیه؟! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دهنم صاف شده تا بهش عادت کنم! کار هر روزشه (روحمو میگم!) &lt;/p&gt;&lt;p&gt;6. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;وای، وای، وای! یهو یادم افتاد. اقا چرا این صدا و سیمای ما انقدر دزده! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی یک سری موسیقی به شدت زیبا و قابل ستودنی به دست دستمال کشانه جامع خز بشه تا اونجای ادم میسوزه! خدایی میسوزه! یه سری از این اهنگا فلسفه ای دارن واسه خودشون باب! لا اقل تهه اون برنامه کوفتی اسم گروه نوازنده رو بنویس! بزغاله، پررو پررو اسم خودش رو مینویسه و به عنوان اهنگ ساز به خودش افتحار میکنه! ای تف تو ذاتت! مردک پفیوز! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من هر کسی رو همینطوری فحش نمیدم، تعصب دارم خب. این اهنگه برای مدتهای طولانی بک گراند همین وبلاگ بود و یک &lt;a href=&quot;http://white-tomb.blogfa.com/post-107.aspx&quot;&gt;پست  &lt;/a&gt;هم براش خورد! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;نرید رو اعصاب دیگه! عجبــــــــــــــــــــــــــ.... !&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن: &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;*&lt;/span&gt; خاطرات مموتی قسمت دوم تحریم شد و مجوز چاپ نگرفت! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 14:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهنگ ٍ گوسفند ... </title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; dir=rtl&gt;شاید در میام قدم هایم کسی دو میدانی میکند و جای پای گناهانش را در میان رد پاهای من می اندازد، تا من به گناهانش حسرت خورم و گذشته ای را در پیش گیرم که لذت لحظه هایش بر عکس خاطراتش پست و سست بنیاد است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش میتوانستم نهنگ درون سینه ام را خاموش کنم و به او بفهمانم که شکار تو خوش طعم تر و بزرگتر از ریزماهی کوچک و بی ارزشی است که جز بر سر قلاب ماهی گیران مشروب خوار نمی افتد. ولی او گوش نمیسپارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درکش میکنم، عصبانیست. عصبانیش کرده اند. انقدر او را وادار به سکوت کردند و دهانش را بستند و انقدر شکنجه اش دادند تا به اعماق دریاها پناه برد و امروز با اندوخنه ای از عصبانیت ها دریایی را به باد داد و به تپش در امد، تپشی که هربار خاموشش میکردند و این بار کسی جلودارش نیست. دیگر دوستش ندارم، طغیان کرده است .... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: دز آدم شدنمان در حال فزون است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: به یک عدد دستگاه جو دهنده برای درس خواندن نیازمندیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: دوست دارم برروی بلندایی بایستم و عددی کثیر را فحش خواهر و مادر نثار کنم ولی دور از ادب است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: تولد انفولانزای بزی را به تمامی بزهای جهان به خصوص تعداد معدودی از ایرانیان تبریک عرض مینماییم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 15:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انفولانزا نوع A</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;وقتی که خِفت &lt;strong&gt;صهیونیست &lt;/strong&gt;هارا میچسبد &quot;خوکی&quot; صدایش میکنند!&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; مثل اینکه چشمان ما زیادی رنگین است ..........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;طبق قضیه بالا نقل کرده اند:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نوه ی گوساله: بابابزرگ یه چیزی بپرسم؟ ما گاوها هم آنفولانزای خوکی میگیریم؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بابابزرگ گاو: آخه پسر جان اینم شد سوال؟! اگه ماهم آنفولانزای خوکی میگرفتیم که اسمش میشد آنفولانرای گاوی! (ک.ر 40CH)&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;پ.ن: آیا میدانید نود درصد جمعیت کره ی زمین از دید &lt;strong&gt;بعضی&lt;/strong&gt; ها صهیونیست تشریف دارند ؟&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 22:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاظرات محمود .....قسمت (اول)</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رونوشت: اگر کتاب هری پاتر را نخوانده اید اول پی نوشت را بخوانید.&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من طفل شش ساله ای هستم و در چاهی که در جمکران واقع است متولد شده ام.
سختی های بسیاری کشیدم تا بتوانم در آن چاه اموراتم را بگذرارنم. در همان
چاه با شهید رجایی همکلاس شدم! ولی او، هیچ وقت من را تحویل نمیگرفت و به
چیزش هم حسابم نمیکرد ولی من همیشه خودم را به او میچسباندم و او را ناراحت و عصبی
میکردم تا اینکه قلم پری را به من داد و مجبورم کرد (شونصد بار) همانند
پسر برگزیده بنویسم &quot;من نباید دروغ بگویم&quot; من نوشتم، آنقدر نوشتم که بر
روی باسن راسخ و استوارم علامت استاندارد دروغ گویی به ثبت رسید. &lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من همیشه در چاه مینشستم و به روشنایی بالای سرم چشم میدوختم، روزی
مشغول نگیریستن به خورشید بودم که ناگهان نامه ای از بالای چاه به زیر چاه
افتاد، نامه را خواندم و دیدم خطاب به شخصی به نام &quot;زمان&quot; است در انجا بود
که هویت پنهان خود را کشف کردم، اری نام من زمان بود. بزرگ و بزرگ تر شدم، فهمیدم میتوانم معجزه انجام دهم
تا اینکه فهمیدم جادوگرم، اری من جادوگر بودم. من با قدرت جادوگریم از چاه
بیرون امدم و با محیط اطرافم آشنا شدم. آن موقع 17 سالم بود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چند سالی فکر کردم تا بالاخره فهمیدم این جا ایران است، کشور &quot;کوروش
کبیر&quot;، همان که کلی خدمت به مردمش کرد. تصمیم گرفتم  کمی شبیه او شوم تا
اونجای رجایی را بسوازنم و به او بگویم: (( دیدی من چقدر خفنم،تو عرض چند سال فهمیدم تو کشور کوروش جون بودم، بسوز بسوز))  &lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خلاصه، چند سال دیگر نیز فکر کردم و فهمیدم ( بعـــــــــله، چقدر احمق
دارد این ایران) و به خود گفتم &quot;پس مطمئنا میتوانم پیروز شوم&quot;. بعد از چند
سال دیگر انقلاب و جنگ و از این جور اتفاقات افتاد و من چون باید در آینده
ای نه چندان دو به این مردم خدمت میکردم به چاه خود پناه بردم و به فعالیت
های زیر زمینی پرداختم تا جنگ تمام شود و من که&quot;یگانه زمان&quot; نسل خود بودم، از
بین نروم. در آنجا مشغول به خواندن کتابی شدم که رجایی آن را نوشته بود،
کتابی که شخصیت اولش من بودم: هری پاتر. اری هری پاتر نیز من بودم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;روزها گذشت، جنگ تمام شد و من به هدفم رسیدم. آنقدر قدرت داشتم تا همه
ی فک و فامیل و رفیق و ممدو فاطیو، ضرغامیو و غیره را مشغول به کار کردم و
همین کار من، مرا به عنوان اشتغال زای نمونه سال برگزید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;روزی مشغول سخنرانی در مجلس بودم، تمام فک و فامیل نیز دعوت بودند.
دیدم همه مشغول خر و پف هستند و حوصله شان سر رفته، گفتم کمی هری پاتر
شوم. هری پاتر شدنم همانا کف بر شدن اقوام نیز همانا! بگم چی کار کردم؟
بگم بگم بگم ؟!باشه میگم! چوب جادومو گرفتم پشت سرم و گفتم &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;*&lt;/span&gt;&quot;لوموس&quot;. دیرا رام، اگه گفتی ورد لوموس چی کار میکنه؟! ها! نمیدونی؟!  &lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;این ورد لوموس عجب ورد خفنیه، یه هاله ی نور دور سرت درست میکنه که ملت
میگرخن! تازه این که چیزی نیست، من یه سری &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;*&lt;/span&gt;معجون مرکب پیچیده خوردم بعدش
رفتم تو یه مجلسی که جورج بوش توش حرف میزد. بعدش بگم چی شد ؟بگم؟ بگم؟اقا من کفشمو در آوردم پرت کردم تو صورتش!  تو جعبه جادویی همسایمون که ماهواره داره یه بار نشونش داد ولی تو تلویزون خونمون هفتاد هشتا باری نشونش داد! 
خلاصه من خیلی خدمت کردم به این ملت، قدیما چوب تو آستین یه سری از جوونا
میکردن، من الان قانونش رو عوض کردم و چوب تو اونجاشون میکنم تا هویتمو
افشا نکنن، آخه یه سری شایعه کردن من &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;*&lt;/span&gt;کورنلیوس فاجم! منم همشونو انداختم
کهریزک تا جونشون در بیاد تا منو لو ندن. اخه نمیدونی پسر برگزیده بودن چه حالی داره که! &lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;این حرفا رو به کسی نگیدا! &lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;موزی: بگم بگم بگم بگم ؟؟؟؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن : ورد لوموس، وردیه که تو سر چوبدستیت هاله ی نور درست میکنه :D&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن : معجون مرکب پیچیده معجونیه که میتونی باهاش شبیه کسایی بشی که کفش پرت میکنن:D&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن : کورنلیوس رو منفور ترین ادم کره ی زمین تصور کنید:D&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن :  اگر با این پست وبلاگمون ه.ی.ل..تر شد، پنجاه تا CD هفتصد مگابایتی چیز شکن تو بهشت زهرا خیرات میکنم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 11:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قضیه مصطفاسکی....</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
مردها بنده ی دوچیزند: شکم و زیر شکم!&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;طبق قضیه ی مصطفاسکی از مردها فاصله بگیرید...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن: &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دکتر حسابی، دکتر شریعتی و خیلی و خیلی و خیلی از انسانهای خیلی، خیلی، خیلی بزرگ نتونستن این ملت رو آدم کنن!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; سعی نکن، تو هم نمیتونی.......&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و روزی که عشق به اف میرود....</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
به کدامین سو قدم بگذارم تا خوشمزگی های رکیک تو دهانم را شیرین نکند؟&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;به که بگویم که چتر نگاهت، شوری اشک نگاهم را آزار میدهد؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مقدمه هایم را دریاب تا روزی فریاد خاموشیم گریبانت را نگیرد و با ماشه ی نگاهم زمین گیر نشوی....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن: &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;هیچ بشری موهای تو را که به پاهای من گیر کرد و عشق را به گند کشید، ندید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن : &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;اف مخفف فنا میباشد، زود قضاوت نکیند! :D&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 20:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کلید اسرار : قسمت اول</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
از گورستان سپید به خدای مصی، لرد الله&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز به طور تصادفی فیلمی به نام &quot;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;کلید اسرار&lt;/span&gt;&quot; را دیدم و به تحلیل قسمت های مختلف آن پرداختم و نتایجش را اینجا، برای شما به یادگار میگذارم. این &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;ترکیه&lt;/span&gt; ای ها خدایی دارند که با شما کاملا متفاوت است، تنها شباهت آن با شما در نامش است. خدای آنها در بعضی موارد بسیار سنگ دل میباشد و در بعضی موارد بسیار مهربان و تشخیص اینکه، در چه وقت های سنگ دل و یا در چه وقتهایی مهربان است کار بسیار ساده ای است، چون اصلا پیجیدگی خاصی در خدایشان دیده نمیشود. به نظر من خدای آنها یک نمودار خطی &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;درجه اول&lt;/span&gt; است که با یک جاگذاری ساده به راحتی جوابش را خواهی دانست، ولی شما یک معادله درجه ی n ام هستید با مشتق و هیچ یک از ترفندهای ریاضی ساده نخواهید شد و همیشه پیچیدگی را برای بندگانتان به ارمغان میاورید. خدای انها خیلی &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;شیک پسند&lt;/span&gt; است، چون تمام مردانی که به او اعتقاد دارند یک دستگاه ریش زیبا بر صورتشان آویزان است و رنگ چشمانشان انعکاس خاصی دارد و تمام زنان معتقد به او تقریبا زییا هستند و از صورتشان مهربانی و عطوفت میبارد ولی بندگان شما از هر قشری هستند، از &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;فشن گرفته تا خشن از ناصر گرفته تا خسرو&lt;/span&gt; و از فاطی ها و ممدهای مختلفی تشکیل میشوند که قیافه شان باطنشان را تداعی نمیکند، شاید در خیابان موهایشان وزوزی باشد و ریششان از نوع &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;بزی&lt;/span&gt;، و اکثر مردم به انها به چشم یک غرب زده ی کافر نگاه کنند و شلوار لی اشان را نماد خود فروشی بدانند ولی بسیارشان فقط تو را میپرستند و از تو یاری میجویند و سعی میکنند ظاهرشان همیشه باطنشان را تداعی نکند. چون دوست ندارند دیدگاه مردم را با قیافه هایشان بسنجند و همیشه سعی میکنند با پیچیدگیشان انسان ها را ازمایش کنند و به انها بگویند که هر انسانی که ریش میگذارد و نصف عمرش را در مسجد سپری میکند همیشه انسان خوبی نیست و همیشه استثنا ها زیاد هستند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; کمی از بحث فاصله گرفتیم، میگفتم، خدای انها همیشه حق انسانهای بدکار را کف دستشان میگذارد و در &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;این دنیا&lt;/span&gt; به حسابشان میرسید تا در اخرت خود را بازنشسته کند و پاره وقت به سرکار برود، چرا که سنش کفاف رسیدگی به همه ی گناهان را نمیدهد و به خاطر همین او در این دنیا &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;سریع الحساب &lt;/span&gt;است به خاطر همین است که توبه برای انها معنی و مفهومی ندارد چون دیگر وقت به توبه نمیرسد و درجا یا فلج میشوند و یادستشان زیر دستگاه پرس میماند یا کودکشان میمیرد یا ماشینشان تصادف میکند! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;لرد الله الان ساعت نیمه شب است و من فردا را باید به امید تو به مدرسه بروم تا شاید فرجی شود و در کارخانه ی ادم سازی سر افراز باشم. به هر حال من تحقیقاتم را نسبت به خداهای مختلف ادامه میدهم و هیچ وقت، هیچ کدام را با تو عوض نمیکنم چون &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;انسانم&lt;/span&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;تماس فرط!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن 1:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-میگم حسین چرا فقط از اینجات ریش در میاری؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-ما هممون همینطوریه صورتمون، کم موییم! بابام میگفت وقتی بیست و چهار سالش که بوده و رفته خواستگاری مامانم اصلا ریش نداشته!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;شخص مجهول کناری من: بابات چیزای دیگه هم بهت گفته؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حسین: :|&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن 2: تقلید هم گاهی وقتا لازمه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن 3: در مورد پست قبلی باید بگم یک هفته تعطیلمون کردن.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن 4: اگر بدون خوندن پست کامنت بدی به خدای ترکیه ای ها میگم لهت کنه ..... !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن 5: باز هم کمیاب میشویم!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;پ.ن 6: متنفرم از کسایی که با بی ایمانیشون کلاس میذارن.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 22:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من شادم باو .... </title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
-خب بچه ها، قضیه تهمینه و رستمو که میدونید؟ یه شبه و اینا؟ ها؟ &lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بچه ها بسی از معلم جدیدشون لذت میبرن، فرد مجهول الهویتی میگه:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-نه آقا، معلممون یادش رفت بگه، شما بگید ما هم یاد بگیریم یه شبه و اینا.. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در این اوضاع و احوال نا بسامان که بچه ها در خماری داستان &quot;تهمینه و رستم در یک شب و اینا..&quot; هستن معاون بیشعور در کلاس رو بدون در زدن باز میکنه! و معلم جدید جیگر و خوشگل جدید ما (بیست و چند ساله) جا میخوره، در این اوضاع فرد مجهول الهویتی که مصطفی نام داشت (در این قسمت ارایه ی پاردوکس به کار رفته بود) از تهه کلاس با صدای بلندی میگه: &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-هوی یابو، در بزن! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و دوباره در همین اوضاع نابسامان معلم جیگر در کف بنده به سر میبره و بسی از این کلمه ی من لذت میبره و کلی با این فرد مجهول که بنده باشم حال میکنه و زرت زرت بیست میده بهش.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خلاصه، معاون که از شنیدن این کلمه در کنار مربیان بهداشت جا میخوره با یه حالت ناراحت رو به بچه ها قیافه میگیره! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از تهه کلاس یک کودک زیبا و برومند میگه: چقدر خوشگل میشه این، اینطوری، مگه نه بچه ها؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;کل کلاس: موهاهاها هرهرهر موهاهاهاها .... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;معلم که کلی با بچه ها حال کرده میگه:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-بچه ها سکوت رو رعایت کنید، این اقایون از اداره بهداشت اومدن ببینن که کی مریضه کی نیست! تا ببینن مدرسه رو میشه تعطیل کرد یا نه! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;کل کلاس دستمال کاغذی هارو از کیفاشون در میارن و شروع میکنن به سرفه کردن، در این میان یکی از کودکان بی فرهنگ ولی دوست داشتنی که نامش مصطفی &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;نیست&lt;/span&gt; یک  عدد تف زیبا رو وسط کلاس پخش زمین میکنه و نگاه همه رو به سمت خودش میکشونه و با اعتماد به نفس کامل میگه: ببخشید، گلوم خلط داشت، دکتر گفنه قورتش ندم واسه سلامتیم خوب نیست، تازشم فقط من تف نمیکنم که، کل کلاس مریضه و اینطوری خلط داره گلوشون، و دکتر بهشون گفته که قورت ندن! مگه نه بچه ها؟! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;-بــــــــــــــــــــــــــــعله...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و در این &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;اوضاع نا بسامان&lt;/span&gt; مربیان بهداشت با کت شلوارهای مشکی و گولاخشان نام تمام دانش آموزان شلوغ ترین کلاس شهر را مینویسند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن : این مربی پرورشی ما بسیار بیشعور میباشد و از تمام بچه های کلاس مثل سگ میترسد و هیچوقت در هیچ کلاسی را نمیزند!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;پ.ن : کتاب &quot;تهمینه و رستم در یک شب و اینا...&quot; را از سایت های فیلتر شده ی معتبر بخواهید.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 20:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی که همه چیز دست به دست هم میدهند! </title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
سه دقیقه از نیمه شب گذشته بود، به ساعت کنار تخت خوابش نگاهی کرد،
خمیازه ای کوتاه کشید، کتابش را بست، چراغ مطالعه اش را خاموش کرد و پتویی
را که عاشقش بود بر روی سرش کشید و به امید رویاهایی که تا به حال ندیده
بود، سرش را روی بالشش گذاشت. &lt;/font&gt;

&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;چشمانش روی هم چفت میشدند که زنگ ساعتش به صدا در آمد. با حالتی عصبی بلند
شد و به یاد دکودک کوچک فامیلشان افتاد که آن روز با آن ساعت بازی میکرد،
زیر لب چیزی را زمزمه کرد و پس از تنظیم دوباره ساعت دوباره چشمانش را بست
ولی خوابش نبرد. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;تا نیمه شب بیدار ماند و به تمام دوران زندگیش فکر کرد، به تمام آرزوهایش، خاطراتش، اشتباهاتش و گناهانش.
همه و همه از جلوی چشمانش میگذشت، بعضی ها لبخندی را بر لبانش مینگاشت و
بعضی ها اشکی را از صورتش میچکاند، برایش مهم نبود چون دیگر با گذشته اش
زندگی نمیکرد، حال را میپرستید و آینده را با دستانش مینواخت. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;هوای گرگ
میش کمی اتاقش را روشن کرد، پتو را روی سرش کشید و بی درنگ خوابش برد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;با کابوسی سرخابی رنگ از خواب پرید، به ساعت اتاقش نگاهی کرد و لعنتی
فرستاد، دیرش شده بود، سریع لباسش را پوشید، برنامه درسیش
را در کیفش گذاشت، به سمت آشپز خانه رفت، نان سنگکی را تُست کرد و مربای البالو
را از یخچال بیرون آورد، شیشه ی مربا دستانش را فریب داد و زمین سنگی اشپز
خانه سرخ رنگ شد...... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بیست متر مانده به خیابان اصلی، اتوبوس مدرسه را دید که در حال پریدن
است! امروز هم دیر به مدرسه میرسید. مسیر مدرسه ی شان تا یک جای معینی
تاکسی خور بود، یک تاکسی در بست گرفت و نفس عمیقی کشید چون امیدوار بود به
موقع برسد ولی اینطور نبود چون تاکسی درست در همان مکانی که نباید پنچر
میشد، پنچر شد! باید سیصد متر را پیاده میرفت. مسیر مدرسه شان خیلی زیبا
بود، درختان تبریزی و صنوبر در فصل پاییز با زیبایی تمام حسادت ابرهای سفید
میان اسمان آبی را بر می انگیختند و او برای مدتی کوتاه اضطراب را از خود
دور کرد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ولی همه ی اینها برای چه بود؟! همه ی این اتفاقات، دیرخوابیدن، دیر بلندشدن، ساعت بازی کودک فامیل و شکستن شیشه ی مربا؟!
همه این ها برای چه بود! او به تمام این قضیه ها در میان راه فکر کرد! و
در میان راه چیزی را دید که نباید میدید، چیزی که او را زیرو رو کرد. چیزی
که دلیل همه ی این اتفاقات بود. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;وارد مدرسه شد، سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. به سمت کلاسشان پیش رفت،
دستگیره ی کلاس را گرفت، وقتی که میخواست ان را به سمت پایین بکشد و وارد
کلاس شود صدای مدیر مدرسه گوشش را آزرد، دستگیره را ول کرد و به سمت
مدیر رفت، کمی با او بگو مگو کرد و تهدید به اخراج از مدرسه شد، برایش
اهمیتی نداشت، به سمت کلاس رفت، وارد شد و با معاون مضخرف مدرسه روبه
رو گشت، گویی دبیر ادبیاتشان نیامده بود، سلامی کرد و به سمت صندلیش رفت
میخواست روی آن بنشیند که گوشی موبایلش به صدا در امد و دوباره زیر لب چیزی را نثار کودک فامیلشان کرد .....&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 18:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1:11</title>
<link>http://white-tomb.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;
بغض گلویت، مرواریدهای صورتت را به بازی میگیرند&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و درخشش الماس گونه ی چشمانت را به لرزه در می اورند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رنگ عسلی چشمانت با همسایه ی سفیدش عشق بازی میکند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;در آن زمان است که باران چشمانت گونه هایت را لمس میکنتد&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سرازیر میشوند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; و زمین را میبوسند&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و بوی خاکش گلویت را میسوزاند &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;و بازهم اشک میریزی و بیشتر میسوزی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;می نالی، خم میشوی، توبه میکنی، فریاد میکشی و باز هم میسوزی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دستانت را به سمت ابرهای نفرین شده ی شب چهاردهم بلند میکنی و با همان بغض میگویی:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&quot;تمنا میکنم بگو حکمت ستمگریهایت چیست؟&quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 18:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=white-tomb&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>white-tomb</dc:creator>
<guid>http://white-tomb.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
