|
پسرك دست دوستش را فشرد و به اوگفت "نرو، خواهش ميكنم، بيا او را هم به عنوان يك دوست بپذيريم". دوستش، دستش را با بي اعتنايي كنار زد و با چهره اي اخم كرده رو به پسرك گفت "چه مي گويي، مگر صداي ساعقه را نميشنوي؟ مگر سر خوردن قطرات باران روي گونه ات را احساس نميكني؟ مگر باران را نميشناسي؟" پسرك با شنيدن صداي باران كه با لحن خاصي كه از دهان دوستش ادا شده بود چشمانش را گرد كرد و رو به او گفت: " مگر باران شما را چه كرده كه او را از خود ميرانيد؟ جز اينكه چهره ي كثيفتان را بشويد برايش ارزش قائل نيستيد؟ همه تان همينطوريد! نا مهربان. من ميمانم و رفاقتم را با او به اثبات ميرسانم" دوستش كه كمي خيس شده بود دستي بر صورتش كشيد و گفت: " من ميروم، تو هم كاري را كه ميلت ميكشد انجام بده، از فردا هم نيازي نيست كه توپ بازيت را بياوري، پدرم قرار است يك توپ مارك دار آمريكايي برايم بخرد! تو هم به ديوانگيت برس، چون ما ديوانگان را بازي نمي دهيم. اميدوارم كه با باران خوش بگذراني " دوستش حرف آخرش را با لحن كنايه داري به او زد و سپس راهش را به سمت خانه شان گرفت. پسرك ماند و قطرات بارانِ روي گونه اش! او هميشه از دوستانش بيشتر از اينها انتطار داشت ولي هيچ وقت، هيچ كدام از انها انتظاراتش را به عنواي يك دوست بر طرف نكرده بودند. دستانش را به سمت آسمان گرفت تا آخرين دوستش را لمس كند ولي چنين اجازه اي پيدا نكرد، چون ساعقه اي در نزديكيش به زمين خورد و او و تمام پنجره هاي بخار كرده را شكست. و در اينجا بود كه عاشق باران شد چون بيشتر از حد انتظارش به او محبت كرد. + Writed In 17 Jun 2009 By Mostafa |
|
| ||||||