|
صداي رعدوبرق رو كه ميشنوي دو گانگي وجودت جرقه ميزنه. از يه طرف دوست داري دست نشوندش، بارونو ببيني از يه طرفم صداي غرشش دلتو مي لرزونه. ولي به هر حال با منطق حاكم بر وجودت به دومي غلبه ميكني و به ابرا ميگي: بباريد كه دلم برا رفيقتون "بارون" تنگ شده. بعد يكي از ابرا تف ميكنه تو صورتت! و ميگه : "بچه پر رو به كارت برس" اون يكي يه چشم غره ميره و ميگه : "هر وقت عشقمون كشيد ميباريم. تو رو سنه نه؟" بغل دستيش كه صداقت، تو چشماش موج ميزنه ميگه : "حسش نيست بباريم" حس! مسئله اينست. جديدا نميدونم چم شده!؟ كلا حس هيچ كاري رو ندارم! حالم از قبل بهتر شده ولي خب بازم خطوط موازي درونم پيچ در پيچ شدنو، منم توشون گم شدم. گاهي وقتا حالم از خودم به هم ميخوره! ميدونيد چرا؟! چون يه زندگي سگي رو در پيش گرفتم كه روز به روز سگي تر ميشه..... منتظرم....منتظرم تا سرم به سنگ بخوره و حال و هوام عوض شه........ منتظرم....منتظرم متحول بشم اميدوارم انتظارم زياد طول نكشه. + Writed In 12 Mar 2009 By Mostafa |
|
| ||||||