|
گل افتابگردان از شرم سرخ شد كه گل بينامش را خويشاوند خويش بداند. افتاب بر آمد و به او لبخند زد و گفت : "عزيزم چگونه اي" خدا هم، همين كارو داره با من ميكنه. كم كم دارم بهش علاقه مند ميشم. با اينكه خيلي به آدما سخت ميگيره ولي دوستشون داره و دوستايي رو سر راه ادما قرار ميده كه مثل يه فرشته حرفاشو بهت ميزنن. + Writed In 24 Feb 2009 By Mostafa |
|
| ||||||