|
خسته ام.
همه چيز تاره تاره. احساس بدي دارم. خون تو بدنم جريانش رو كم كرده.
دستام، نمي تونن عرق سرد روي پيشونيمو پاك كنه. روحم توي بدن احساس سنگيني
ميكنه. جريان صدا تو گوشام قوي تر ميشه. قوي...قوي و قويتر.... - برو عزيز. فردا بعد از اينكه از اتاق عمل اومدي بيرون ميبينمت. خدافس. -خدافس بغض....سرما.....ترس.....موج منفي.....احساس بيهودگي.....و اشك همه وجودمو پر كرد. زمان : صبح باراني، ساعت هشت.
مكان: كلاس سوم رياضي (1) كنار پنجره. چشمام قطرات بارونو كه با طمع به زمين كوبيده ميشدند رو دنبال ميكرد.
دستام با خودكار مشكي بازي ميكنه و گوشم سعي ميكنه صداي دبير رو از خودش
دور كنه و به صداي بارون كه با رقاصي تمام پنجره هاي كلاسو صدا ميكنه توجه
كنه. -الهياري .... عاشق شدي؟طرف زير بارون منتظره؟ بچه هاي كلاس ميزنن زير خنده.
-به شما مربوط نيست. از رو صندلي بلند ميشم. كتاب هامو ميذارم تو كيفم. به سمت در كلاس ميرم... -پسره ي گستاخ برگرد سرجات. كدوم گوري داري ميري ؟ -به شما مربوط نيست. و بازهم سرما....لذت زير باران بودن....اوج قدرت....دستاني باز.....صداي چك چك.....و بغض. همه چيز مبهم ميشه.....زمان به سرعت ميگذره..... زمان 16:30 مكان: خياباني شلوغ كه رگ عصبيمو به بازي گرفته. احساس ضعف....قدمهايي كند.....خستگي....گرما.....و نااميدي. در حالي كه دارم به آرزوم فكر ميكنم به سمت بيمارستان حركت ميكنم. همش صد متر مونده ...... پتجاه متر......ده متر......... يه آمبولانسو ميبينم كه دم درش پارك كرده. همه چيز دوباره مبهم ميشه.
سرم گيج ميره. يكي از آشناها رو ميبينم كه داره گريه ميكنه. پاهام قدرت
حركتشون رو از دست ميدن. من ميمونو زمين زير پام...... آسمون رو احساس ميكنم. بهش دستور ميدم ببار.... بارون مياد..... دستامو
از هم باز ميكنم....وسط خيابون وساتادم.....صداي بوق اتومبيل ها.....احساس
بيهودگي....فراموش كردن يك چيز..... از دست دادن يك چيز.....و سياهي. -اقا مصطفي؟ اقا مصطفي؟ مشكلي پيش اومده؟ چرا اين همه عرق كردي. بلند شو برو يه آبي به صورتت بزن. سرم درد ميكرد. بچه هاي كلاس رو ميديم كه به صورت رنگ پريدم نيگاه ميكنن. هوا آفتابيه .روي يكي از صندلي هاي حياط مدرسه نشستم.... -سلام عزيز خوبي؟ كجايي؟ -سَ...لام...خونه...ام. از مدرسه زنگ ميزني.......
پ.ن : ازم چيزي نپرسيد. پ.ن : همش كابوس بود.
+ Writed In 19 Feb 2009 By Mostafa
|
| ||||||