|
لحظه ها، تنها لحظه هاست كه در خاطر ما ميماند، تمام بودن ما براي اين لحظه هاست؛ لحظه هايي كه خنده حتي فرصت نفش كشيدن را هم به ما نميدهد و صورتمان سرخ و پهن ميشود و از حال ميرويم. لحظه هايي كه گريه به سراغمان مي آيد و قطره هاي اشك به داد صورت گرد گرفته مان ميرسند و چه درخششي دارن چشمان بعد از باران !
آن لحظه ها كه ناگاه مي آموزيم بر پاهاي لرزان خود اعتماد كنيدم و دست از ديوار برداريم و فقط دست در دست كسي بگذاريم كه دوستش داريم. آن لحظه ها كه بذر انديشه اي عصياني درونمان جوانه ميزند، ريشه ميدواند، شاخه مي افشاند و مارا تا آن بلندي ميبرد كه به آن سوي ديوار بايدها و نبايد هاي موهوم سرك بكشيم و ناگاه عطر باغ آن سوي ديوار، سرمستمان كند و چه لحظه ي باشكوهي است انتخاب ميان ماندن و درماندن يا پريدن و رهيدن و آنگاه دويدن، دويدن تا تنفس باد، تا تلالو آب، تا طلوع باران و ميهمان خورشيد شدن در گذر گاه پر ترانه ي نسيم و در انتظار مسافري ماندن، مسافري كه او نيز روزي از آن درخت بالا خواهد رفت و به اين سوي ديوار خواهد پريد ؛
تمام زندگي همين لحظه هاي راز آميز است و ما حاضر نيستيم اين لحظه ها را با هيچكس تقسم كنيم !
شايد شما از ما نباشيد و ما خبر نداريم ؟! پس زندگي كن و دوست داشته باش تا ميتواني .
+ Writed In 14 Dec 2008 By Mostafa |
|
| ||||||