|
.... و انگاه آفتابگرداني از گوشه اي
طلوع كرد و به ميان كارهاي ما سرك كشيد . و ما هيچ ندانستيم آمدنش از كدامين سو
بود .ميديدمش كه هر روز از سحرگاهان يك جا مينشيند ، و بالا امدن خورشيد را نظاره
ميكند ، و تا شامگاهان ، همچنان روي بر او نگه ميدارد و با او ميگردد . آنگاه تازه
دانستيم كه چرا به او ميگويند « آفتابگردان » ! و
از آنجايي كه خورشيد در اسطوره ها نماد « حقيقت » بود ، آفتابگردان را نكو داشتيم
. و خواستيم با ما بماند ونشان ما باشد ؛ نه به آن نشان كه خود را حقيقت بپنداريم
و نه حتي به ان توهم كه روي خود را به سوي حقيقت بدانيم ؛ بلكه تنها به نشان
آرزويي كه در سويداي قلبمان روييدن گرفته بود ، كه :« اي كاش ميتوانستيم آنگونه
باشيم . » + Writed In 19 Oct 2008 By Mostafa |
|
| ||||||