از گورستان سپید به خدای مصی، لرد اللهامروز به طور تصادفی فیلمی به نام "کلید اسرار" را دیدم و به تحلیل قسمت های مختلف آن پرداختم و نتایجش را اینجا، برای شما به یادگار میگذارم. این ترکیه ای ها خدایی دارند که با شما کاملا متفاوت است، تنها شباهت آن با شما در نامش است. خدای آنها در بعضی موارد بسیار سنگ دل میباشد و در بعضی موارد بسیار مهربان و تشخیص اینکه، در چه وقت های سنگ دل و یا در چه وقتهایی مهربان است کار بسیار ساده ای است، چون اصلا پیجیدگی خاصی در خدایشان دیده نمیشود. به نظر من خدای آنها یک نمودار خطی درجه اول است که با یک جاگذاری ساده به راحتی جوابش را خواهی دانست، ولی شما یک معادله درجه ی n ام هستید با مشتق و هیچ یک از ترفندهای ریاضی ساده نخواهید شد و همیشه پیچیدگی را برای بندگانتان به ارمغان میاورید. خدای انها خیلی شیک پسند است، چون تمام مردانی که به او اعتقاد دارند یک دستگاه ریش زیبا بر صورتشان آویزان است و رنگ چشمانشان انعکاس خاصی دارد و تمام زنان معتقد به او تقریبا زییا هستند و از صورتشان مهربانی و عطوفت میبارد ولی بندگان شما از هر قشری هستند، از فشن گرفته تا خشن از ناصر گرفته تا خسرو و از فاطی ها و ممدهای مختلفی تشکیل میشوند که قیافه شان باطنشان را تداعی نمیکند، شاید در خیابان موهایشان وزوزی باشد و ریششان از نوع بزی، و اکثر مردم به انها به چشم یک غرب زده ی کافر نگاه کنند و شلوار لی اشان را نماد خود فروشی بدانند ولی بسیارشان فقط تو را میپرستند و از تو یاری میجویند و سعی میکنند ظاهرشان همیشه باطنشان را تداعی نکند. چون دوست ندارند دیدگاه مردم را با قیافه هایشان بسنجند و همیشه سعی میکنند با پیچیدگیشان انسان ها را ازمایش کنند و به انها بگویند که هر انسانی که ریش میگذارد و نصف عمرش را در مسجد سپری میکند همیشه انسان خوبی نیست و همیشه استثنا ها زیاد هستند.
کمی از بحث فاصله گرفتیم، میگفتم، خدای انها همیشه حق انسانهای بدکار را کف دستشان میگذارد و در این دنیا به حسابشان میرسید تا در اخرت خود را بازنشسته کند و پاره وقت به سرکار برود، چرا که سنش کفاف رسیدگی به همه ی گناهان را نمیدهد و به خاطر همین او در این دنیا سریع الحساب است به خاطر همین است که توبه برای انها معنی و مفهومی ندارد چون دیگر وقت به توبه نمیرسد و درجا یا فلج میشوند و یادستشان زیر دستگاه پرس میماند یا کودکشان میمیرد یا ماشینشان تصادف میکند!
لرد الله الان ساعت نیمه شب است و من فردا را باید به امید تو به مدرسه بروم تا شاید فرجی شود و در کارخانه ی ادم سازی سر افراز باشم. به هر حال من تحقیقاتم را نسبت به خداهای مختلف ادامه میدهم و هیچ وقت، هیچ کدام را با تو عوض نمیکنم چون انسانم.
تماس فرط!
پ.ن 1:
-میگم حسین چرا فقط از اینجات ریش در میاری؟
-ما هممون همینطوریه صورتمون، کم موییم! بابام میگفت وقتی بیست و چهار سالش که بوده و رفته خواستگاری مامانم اصلا ریش نداشته!
شخص مجهول کناری من: بابات چیزای دیگه هم بهت گفته؟
حسین: :|
پ.ن 2: تقلید هم گاهی وقتا لازمه.
پ.ن 3: در مورد پست قبلی باید بگم یک هفته تعطیلمون کردن.
پ.ن 4: اگر بدون خوندن پست کامنت بدی به خدای ترکیه ای ها میگم لهت کنه ..... !
پ.ن 5: باز هم کمیاب میشویم!
پ.ن 6: متنفرم از کسایی که با بی ایمانیشون کلاس میذارن.
+ نوشته شده در ساعت 1:53  توسط Mostafa
|
-خب بچه ها، قضیه تهمینه و رستمو که میدونید؟ یه شبه و اینا؟ ها؟ بچه ها بسی از معلم جدیدشون لذت میبرن، فرد مجهول الهویتی میگه:
-نه آقا، معلممون یادش رفت بگه، شما بگید ما هم یاد بگیریم یه شبه و اینا..
در این اوضاع و احوال نا بسامان که بچه ها در خماری داستان "تهمینه و رستم در یک شب و اینا.." هستن معاون بیشعور در کلاس رو بدون در زدن باز میکنه! و معلم جدید جیگر و خوشگل جدید ما (بیست و چند ساله) جا میخوره، در این اوضاع فرد مجهول الهویتی که مصطفی نام داشت (در این قسمت ارایه ی پاردوکس به کار رفته بود) از تهه کلاس با صدای بلندی میگه:
-هوی یابو، در بزن!
و دوباره در همین اوضاع نابسامان معلم جیگر در کف بنده به سر میبره و بسی از این کلمه ی من لذت میبره و کلی با این فرد مجهول که بنده باشم حال میکنه و زرت زرت بیست میده بهش.
خلاصه، معاون که از شنیدن این کلمه در کنار مربیان بهداشت جا میخوره با یه حالت ناراحت رو به بچه ها قیافه میگیره!
از تهه کلاس یک کودک زیبا و برومند میگه: چقدر خوشگل میشه این، اینطوری، مگه نه بچه ها؟
کل کلاس: موهاهاها هرهرهر موهاهاهاها ....
معلم که کلی با بچه ها حال کرده میگه:
-بچه ها سکوت رو رعایت کنید، این اقایون از اداره بهداشت اومدن ببینن که کی مریضه کی نیست! تا ببینن مدرسه رو میشه تعطیل کرد یا نه!
کل کلاس دستمال کاغذی هارو از کیفاشون در میارن و شروع میکنن به سرفه کردن، در این میان یکی از کودکان بی فرهنگ ولی دوست داشتنی که نامش مصطفی نیست یک عدد تف زیبا رو وسط کلاس پخش زمین میکنه و نگاه همه رو به سمت خودش میکشونه و با اعتماد به نفس کامل میگه: ببخشید، گلوم خلط داشت، دکتر گفنه قورتش ندم واسه سلامتیم خوب نیست، تازشم فقط من تف نمیکنم که، کل کلاس مریضه و اینطوری خلط داره گلوشون، و دکتر بهشون گفته که قورت ندن! مگه نه بچه ها؟!
-بــــــــــــــــــــــــــــعله...
و در این اوضاع نا بسامان مربیان بهداشت با کت شلوارهای مشکی و گولاخشان نام تمام دانش آموزان شلوغ ترین کلاس شهر را مینویسند.
پ.ن : این مربی پرورشی ما بسیار بیشعور میباشد و از تمام بچه های کلاس مثل سگ میترسد و هیچوقت در هیچ کلاسی را نمیزند!
پ.ن : کتاب "تهمینه و رستم در یک شب و اینا..." را از سایت های فیلتر شده ی معتبر بخواهید.
+ نوشته شده در ساعت 23:56  توسط Mostafa
|
سه دقیقه از نیمه شب گذشته بود، به ساعت کنار تخت خوابش نگاهی کرد،
خمیازه ای کوتاه کشید، کتابش را بست، چراغ مطالعه اش را خاموش کرد و پتویی
را که عاشقش بود بر روی سرش کشید و به امید رویاهایی که تا به حال ندیده
بود، سرش را روی بالشش گذاشت.
چشمانش روی هم چفت میشدند که زنگ ساعتش به صدا در آمد. با حالتی عصبی بلند
شد و به یاد دکودک کوچک فامیلشان افتاد که آن روز با آن ساعت بازی میکرد،
زیر لب چیزی را زمزمه کرد و پس از تنظیم دوباره ساعت دوباره چشمانش را بست
ولی خوابش نبرد.
تا نیمه شب بیدار ماند و به تمام دوران زندگیش فکر کرد، به تمام آرزوهایش، خاطراتش، اشتباهاتش و گناهانش.
همه و همه از جلوی چشمانش میگذشت، بعضی ها لبخندی را بر لبانش مینگاشت و
بعضی ها اشکی را از صورتش میچکاند، برایش مهم نبود چون دیگر با گذشته اش
زندگی نمیکرد، حال را میپرستید و آینده را با دستانش مینواخت.
هوای گرگ
میش کمی اتاقش را روشن کرد، پتو را روی سرش کشید و بی درنگ خوابش برد.
با کابوسی سرخابی رنگ از خواب پرید، به ساعت اتاقش نگاهی کرد و لعنتی
فرستاد، دیرش شده بود، سریع لباسش را پوشید، برنامه درسیش
را در کیفش گذاشت، به سمت آشپز خانه رفت، نان سنگکی را تُست کرد و مربای البالو
را از یخچال بیرون آورد، شیشه ی مربا دستانش را فریب داد و زمین سنگی اشپز
خانه سرخ رنگ شد......
بیست متر مانده به خیابان اصلی، اتوبوس مدرسه را دید که در حال پریدن
است! امروز هم دیر به مدرسه میرسید. مسیر مدرسه ی شان تا یک جای معینی
تاکسی خور بود، یک تاکسی در بست گرفت و نفس عمیقی کشید چون امیدوار بود به
موقع برسد ولی اینطور نبود چون تاکسی درست در همان مکانی که نباید پنچر
میشد، پنچر شد! باید سیصد متر را پیاده میرفت. مسیر مدرسه شان خیلی زیبا
بود، درختان تبریزی و صنوبر در فصل پاییز با زیبایی تمام حسادت ابرهای سفید
میان اسمان آبی را بر می انگیختند و او برای مدتی کوتاه اضطراب را از خود
دور کرد.
ولی همه ی اینها برای چه بود؟! همه ی این اتفاقات، دیرخوابیدن، دیر بلندشدن، ساعت بازی کودک فامیل و شکستن شیشه ی مربا؟!
همه این ها برای چه بود! او به تمام این قضیه ها در میان راه فکر کرد! و
در میان راه چیزی را دید که نباید میدید، چیزی که او را زیرو رو کرد. چیزی
که دلیل همه ی این اتفاقات بود.
.
.
وارد مدرسه شد، سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. به سمت کلاسشان پیش رفت،
دستگیره ی کلاس را گرفت، وقتی که میخواست ان را به سمت پایین بکشد و وارد
کلاس شود صدای مدیر مدرسه گوشش را آزرد، دستگیره را ول کرد و به سمت
مدیر رفت، کمی با او بگو مگو کرد و تهدید به اخراج از مدرسه شد، برایش
اهمیتی نداشت، به سمت کلاس رفت، وارد شد و با معاون مضخرف مدرسه روبه
رو گشت، گویی دبیر ادبیاتشان نیامده بود، سلامی کرد و به سمت صندلیش رفت
میخواست روی آن بنشیند که گوشی موبایلش به صدا در امد و دوباره زیر لب چیزی را نثار کودک فامیلشان کرد .....
+ نوشته شده در ساعت 22:20  توسط Mostafa
|