تبليغاتX
عجبــــــــــــــ.....!

عجبــــــــــــــ.....!

1:11

بغض گلویت، مرواریدهای صورتت را به بازی میگیرند

و درخشش الماس گونه ی چشمانت را به لرزه در می اورند

رنگ عسلی چشمانت با همسایه ی سفیدش عشق بازی میکند

در آن زمان است که باران چشمانت گونه هایت را لمس میکنتد

سرازیر میشوند

و زمین را میبوسند

و بوی خاکش گلویت را میسوزاند

و بازهم اشک میریزی و بیشتر میسوزی

می نالی، خم میشوی، توبه میکنی، فریاد میکشی و باز هم میسوزی 

دستانت را به سمت ابرهای نفرین شده ی شب چهاردهم بلند میکنی و با همان بغض میگویی:

"تمنا میکنم بگو حکمت ستمگریهایت چیست؟"

+ نوشته شده در  ساعت 21:32  توسط Mostafa