1:11
بغض گلویت، مرواریدهای صورتت را به بازی میگیرند
و درخشش الماس گونه ی چشمانت را به لرزه در می اورند
رنگ عسلی چشمانت با همسایه ی سفیدش عشق بازی میکند
در آن زمان است که باران چشمانت گونه هایت را لمس میکنتد
سرازیر میشوند
و زمین را میبوسند
و بوی خاکش گلویت را میسوزاند
و بازهم اشک میریزی و بیشتر میسوزی
می نالی، خم میشوی، توبه میکنی، فریاد میکشی و باز هم میسوزی
دستانت را به سمت ابرهای نفرین شده ی شب چهاردهم بلند میکنی و با همان بغض میگویی:
"تمنا میکنم بگو حکمت ستمگریهایت چیست؟"
+ نوشته شده در ساعت 21:32  توسط Mostafa
