تبليغاتX
عجبــــــــــــــ.....!

عجبــــــــــــــ.....!

پاييز..!

پاييز مي آيد و من ديگر نميتوانم بوي ِ گل ياس‌‍‍ باغچه ي حياطمان را، از مجراي بينيم به دهانم بسپارم، و سپس لذتش را با هيج چيزي عوض نكنم!

تنهايي را از دور احساس ميكنم و به روزي كه پاييز ميرود مي انديشم و به اينكه من خش خش برگهايش را دوست دارم.

همانطور، طعم ستاره هاي زمستان را كه در دهانم ذوب ميشوند.

عاشق بهار ميشوم، چون رقص بارانش از ديدگانت سرازير ميشوند و جاي اشكها را برايت پر ميكنند و چه درخششي دارند، چشمهاي بعد از باران.

ولي من تابستان را دوست نداشته ام، چون از همه رسيده تر است! و رسيده ها هميشه پيچيده هستن، و من پيچيدگي را دوست ندارم.

م.ا

پ.ن: در روزهايي دور ما ميسوزانديم و اشك ميريختيم، ولي حالا همه را ميبينم، كه خط خطي ميكنند و پاره و اشك مارا در مياورند.

پ.ن: بسي بسيار از دوستانم در شهريور زاده شده اند، مباركتان باشد.

پ.ن: احساس رفتني بودن ميكنيم.

پ.ن: مثل اينكه با لينك قبلي هركسي نميتونست اهنگ هارو دانلود كنه، تو يه جاي ديگه اپلودشون كردم:

Songs from a Secret Garden

Ode to Simplicity

پ.ن: ميخواستم يه آپ جديد واسه خدافظي كنم، و كلي هم حرف واسه گفتن داشتم ولي بنا به دلايلي حسش نگرفت، بگذريم! خدافظ همتون...

+ نوشته شده در  ساعت 3:27  توسط Mostafa   | 

فلسفه اهنگ وبلاگ ..... !

رو نوشت: اول اينكه متن عاشقونه نمينويسم! دوباره گيرهاي هميشگي رو نديد، دوم اينكه بشكنه اين دست كه نمك نداره!

يه روز پاييزي بود!

شايدم بهار! در هر صورت بارون ميباريد، چه باروني! ميخواستم برم خونه دايي اينا، شام دعوت بودم، براي اينكه خيس نشم بالاجبار سوار تاكسي شدم، آخه هيچ چيز براي من لذت زير بارون بودن رو نداره، خلاصه سوار ماشين شدم، پنجره هاش باز بود، راديوش هم روشن بود، بيرونو نيگاه ميكردم، خيلي برام جالب بود، مردم با سرعت تمام راه ميرفتن تا زودتر به خونه هاشون برسن، يه سري چترهاشونو باز ميكردن و رو سر دوست دخترشون نيگه ميداشتن! يه سري هم كه به ديوار هاي ساختمونا پناه مي بردن تا خيس نشن، انگاري بارون سنگ ميباريد رو سرشون! اين وسط يه جاي كار ميلنگيد! من يه حس خيلي عجيب داشتم تو ماشين، نميدونم چه حسي بود ولي خب خيلي حس خوبي بود! دنبال منبعش گشتم! و متوجه ضبط ماشين شدم! واي... عجب روز خفني بود! حاضرم همه چيزمو بدم برگردم به اون ساعت! همين اهنگ پشت وبلاگ رو داشت پخش ميكرد! زوم كردم رو ضبط ماشين. 

-اين چه اهنگيه؟!

راننده ماشينه نيگام كرد! گفت:

-نميدونم، تو راديو داره پخش ميشه!

حرفش مثل پتك خورد تو سرم.

روزها، هفته ها، ماهها! گذشت، من نتونستم اون اهنگ رو پيدا كنم! خيلي دنبالش گشتم، حدود دو هفته توي نت دنبالش بودم، خلاصه به هر دري زدم، مغازه ها، البوم بي كلامها! دو هزرا تا اهنگ بيكلام زيرو رو كردم! ولي خبري نشد! تا اينكه حدود دو سال از قضيه گذشت!

تابستون بود! 

-مصي كار سراغ نداري؟

-چرا! توي محيط زيست!

-چه كاري هست؟

-جمع كردن آشغال!

-برو بابا!

-من ميخوام برم!

-اكي، منم ميام پس!

كار لذت بخشي بود، كمك به طبيعت!(زياد در موردش توضيح نميدم، فقط اين رو بگم كه من هرسري، صبح ها كه با دوچرخه ميرفتم كوه حرص اين اشغال ها رو ميخوردم، كه اين كار يه كم حرصم رو خوابوند)

ميرسيم به اهنگ: ما هر وقت يك بار استراحت ميكرديم تو اونجا! رو زمين دراز كشيده بودم و به سروهاي سوزني نيگاه ميكردم! كه دوباره همون اهنگ رو شنيدم، اولش فك كردم فقط صداشه كه داره تو گوشم ميپيچه ولي بعد ديددم نه بابا!‌ حقيقي تر از اين حرفاست! رفتم دنبال صدا كه ديدم همين دوستم داره اين اهنگ رو تو گوشيش گوش ميده! گوشي رو از دستش قاپيدم!‌ و اسم اهنگ براي هميشه تو ذهنم هك شد!

Secret Garden - Ode to Simplicity

-اين اهنگ رو از كجا اورديش؟!

-ديروز از دوستم گرفتم!

-عجب!

ميبينيد!‌ واسه خاطر يه دونه اسم، چه آدمهايي كه تو كف نميمونن! اگه همون روز، اين اهنگ به جاي اينكه از راديو پخش بشه! از ضبط يارو پخش ميشد، من اين همه مدت رو تو كفش نميموندم! ولي خب بايد از يه بُعد ديگه هم به قضيه نگاه كرد شايد اگه تو همون روز اون اهنگ رو پيدا ميكردم اين همه قدرشو نميدوستم.

پ.ن: هوم! چون دوست ندارم كسي به خاطر اهنگ وبلاگ به اينجا سر بزنه لينكش رو براي دانلود گذاشتم.

Songs from a Secret Garden

Ode to Simplicity

پ.ن: برام خيلي عجيب بود كه هيچكس اين گروه رو نميشناخت!

پ.ن: البت بعدا فهمیدن نچ، یه سری هم میشناختن! سینای گوسفند نغزش کرد:D

+ نوشته شده در  ساعت 0:35  توسط Mostafa   | 

كودكها بيناموسي بلد نيستند... !

-پسر دايي من چطوري به دنيا اومدم؟

-هوم، مامان بابات كه باهم عرسي كردن، خدا ديد يه شاخه گل بينشون كمه، تو رو فرستاد براشون!

-دهه! يعني خدا اينقدر خفنه كه تشخيص ميده اينطور چيزارو؟

-اره عزيزم!

-پس چرا خدا به زن عموينا شاخه گل نميده؟

-  :|

پ.ن: كودكي 9 ساله در معرض خطر!

پ.ن: مطلب خنده دار كه ميفرستم! دلم ميخواد اهنگ وبلاگ نزنه! چون احساس ميكنم بي احتراميه .. ! ولي خب ....


+ نوشته شده در  ساعت 6:7  توسط Mostafa   | 

به بنده ي من تيكه ميندازي، شپلخ....!

يه زن شوهري تو خونشون نشستن، و مشغول شام خوردنن! از قراره معلوم ابروهاي زنه شيطانيه و مرده هم ريش و سيبيل نداره.

زن: مرد،‌ مادرت رو از خونه بندازش بيرون! بچه ها از قيافش ميترسن!

مرد: جدي ميگي؟! باشه ميندازمش بيرون!

مرده بلند ميشه دست مادرشو ميگيره و از خونه پرتش ميكنه بيرون.

گوپس، تاخ، دوم (افكت پاشيده شدن مادر روي زمين)

مادر: آخه پسرم من كه جايي رو ندارم برم، به احترام خاك قبر پدرت، اين كار رو نكن!

مرد: نه مادر! تا به امروز هم در حقت خيلي لطف كردم كه تو اينجا موندي، وقت جدايي فرارسيده، موهاهاهاها!

مادر: خدا ازت نگذره!

و در اين لحظه ست كه رعد و برق زمين و زمان رو فرا ميگيره و خدا ميگه : تو امر كن اي بنده ي من! من اينجا نشسته ام كه تو كسي را نفرين كني تا من دهنش را آسفالت كنم، اين است خداي شما، يو هاهاهاها!

صبح همسايه ها ميبينن، مرده رو رعدوبرق زده! زنه تو حموم پاش ليز خورده! فلج شده، نوه ها رم گرگ اومده خورده! 

بعدش مادره مياد مبينيه، ميگه: عهه! عجب چيز خفني بودم من!

بعدش دلش ميسوزه و ميگه: خدايا همانا من بخشيدمشان!‌ تو نيز ببخش.

بعدش مرده كه رعدوبرق خورده بوده، حالش خوب ميشه و زنه كه تو حموم ليز خورده بوده و دكترا گفته بودن ديگه نميتونه راه بره بلند ميشه و راه ميره و نوه ها هم كه خدا رحمتشون كنه!

و اينست سريال هاي صدا و سيما! خاك بر سر من كه كشورم همچين چيزي رو دوبله ميكنه و خاك بر سر تويي كه ميشيني همچين فيلمي رو ميبيني! خاك بر سر نويسنده هاي اين فيلم كه خدار رو اينطور معني ميكنن!

پ.ن : برا خالي كردن عصبانيت لازم بود تو يه جايي به اين موضوع اشاره كنم.


+ نوشته شده در  ساعت 21:3  توسط Mostafa   | 

مطالب قدیمی‌تر