تبليغاتX
عجبــــــــــــــ.....!

عجبــــــــــــــ.....!

به چپيه يا راستيه!؟‌ فرقي نداره!

-پيش از خواندن اين پست قهوه اي تلخ توأم با داغي مفرط، يا چايي آلبالويي ترش با چند حبه قند كوچك براي لبان سرخ و خوشمزه ي خود تدارك ببينيد! اگر سيگاري هستيد،‌ سيگار خاموشي را به زير لبانتان بگذاريد و اگر معتاد هستيد اعتياد را ترك كنيد.

+ چي كاره اي؟

خوشگله ولي نميشناسمش! صورتمو ميچرخونم به طرفش.

- تو كف!‌

+ تو كف چي ! من ؟

- نه تو كف خودمم!

+ كف خودت رو بيخيال منو بچست! خونه خالي داري!؟ يا من جور كنم!

در حالت تعجب به سر ميبرم!

- خانوم فاصلتو حفظ كن! من از اوناش نيستيم!

+ سيگار چي؟! سيگارم نميكشي؟

- نه

+ با ابسولم حال نميكني!؟

- نه

+ با منم

- نه! 

+ خب پس ميري بهشت!

- شايد! 

بعد دوباره كنارتو نيگاه ميكني. خاليه! تو سيم ثانيه! بعدش ميموني تو كف يارو! فرشته بود يا شيطون!؟‌

***

قبلا ها به يك سري از آدمها علاقه ي خيلي زيادي داشتم، دوست داشتم پا به پاشون جلو برم، اگه زمين خوردن دستشونو بگيرم! مريض شدن دواشون كنم ولي الان ها حالم ازشون به هم ميخوره! نميدونم چرا ! ولي خب حاله ديگه! دست خودت نيستش.

***

آدما زود باهام صميمي ميشن!‌ حتي آدمهايي كه با هركسي نميپرن، ولي زود هم تنهام ميذارن! نميدونم چرا !  ولي خب مهم نيست برام! 

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران. ( گ.گ )

اين جمله رو قبولش كردم! و تا اخر عم هم قبولش دارم!

***

حالا وقت قهوه خوردن يا چايي البالو خوردن يا به قولي لب تر كردن رسيده! توئه سيگاري هم ميتوني سيگارتو روشن كني!

در كل مهم نيست برام داري چي كار ميكني!

يادمه تو يه پستي كه تو اين قبرستون به ثبت رسيده در مورد زندگي آدما گفته بودم! در مورد فرق زندگي ها. اون موقع فقط بهش فكر ميكردم ولي حالا دركش ميكنم.

من انتظارم از زندگي چيه!؟ اوني كه تو مترو دست فروشي ميكنه انتظارش از زندگي چيه!؟ اوني كه از نظر من همه چي داره ولي از نظر خودش هيچي نداره انتظارش از زندگي چيه!؟ بچه كه بوديم انتظار چي داشتيم ؟!بزرگ كه شديم انتظار چي داريم؟! الان از اين پدر سوخته انتظار چي رو داريم؟!

يكي ميخواد كه ازش فحش نشنوه! يكي ميخواد كه باهاش كنار بياد ولي نمي تونه! يكي باهاش ميجنگه! يكي هم به چپش نيست!

***

يه زماني فكر ميكردم از يك سري ها خيلي كمترم! ولي وقتي به خودم اومدم ديدم چيزايي رو دارم كه هيچ كس حتي نميتونه فكرشون رو بكنه!

در كل خودت رو بچسب،‌ زندگي رو بي خيال، يا كه كلا به زندگي بچسب چون كلي حال ميكني باهاش؛

اينارو گفتم ميخواستم يه چيز خفن ديگه كه با استراتژي هاي زندگي سازگار نيست رو هم بگم! ولي بي خيالش شدم،‌ چون فك كنم با اين استراتژي فقط خودم بتونم بازي كنم!

پ.ن  1: اهنگ وبلاگ برميگرده به اولين روز اشنايي من باهاش!

پ.ن : دوست داشتم يه سري حرفا رو بزنم تا قهوه يا چايي البالو يا سيگارتو تا ته نوش جان كني!؟ ولي يه حسي بهم گفت بي خيالش! حسه ديگه كاريش نميشه كرد.

پ.ن 2: با برنامه ريزي به وبلاگم هم ميرسم! البته تو دوران مدرسه فك كنم اوضاش فرف كنه.

پ.ن 3: به كنكور علاقه ي عجيبي پيدا كردم! وقتي با يه درس حال كنم،‌ معتادش ميشم! اعتياده ديگه كاريش نميشه كرد!

پ.ن 4: بهتون پيشنهاد ميكنم كتاب هاي مرحوم نادر ابراهيمي رو بخونيد! فكر كنم از خوندن قران واجب تر باشه! كتاب اجاز هست "اقاي برشتش" رو كه ديگه مجوز چاپ نميگيره و تو هيچ جا پيدا نميشه رو بزودي خودم تايپش ميكنم و ميذارم نت!‌ تا اونجايه يك سري ها، احساس سوزش رو تجربه بكنه!‌

+ نوشته شده در  ساعت 16:42  توسط Mostafa   | 

تا يك سال ديگه باي باي .... !

سلام

نميدونم از كجا شروع كنم! جمله هاي توي ذهنم دارن با هم كتك كاري ميكنن كه زودتر بيان بيرون ولي به هر ترتيبي كه شده آرومشون ميكنم و بهشون ميگم كه تو اين پست نوبت به همتون ميرسه و اصلا جاي نگراني نيست، خلاصه ساكتشون ميكنم

همونطور كه از عنوان اين آپ پيداست،‌ ميخوام باهاتون خداحافطي كنم! تو اين چند سالي كه زندگي من يه ب‍ُعد آنلاين رو به محور خودش اضافه كرد من خيلي چيزها رو تجربه كردم و با خيلي از افراد رابطه برقرار كردم كه شايد بدون اين بعد امكان پذير نبود،‌ در هر صورت اين بعد يا همون اينترنت درصد زيادي از زندگي من رو به خودش اختصاص داده بود كه براي مدتي اين درصد رو بايد به خودم اختصاص بدم. بعدا ميبينمت رفيق...

اين اواخر هم كه به دليل بعضي مسائل رابطه ي من با خيلي از دوستان به هم خورد و يك سري از دوستان هم يك سري چيز ها رو به دلشون گرفتن و خلاصه قاطي پاتي شد همه چي. من همينجا از همه معذرت ميخوام و اميدوارم كه هيچ كس از دستم ناراحت نباشه، البته من حق رو به خودم هم ميدم! چون تقصير من نبود يك سري از اين به دل گرفتن ها و.... ( زياد وارد بحث نميشم،‌ در هر صورت من هم از هيچ كسي ناراحت نيستم )

علت خدا حافظي من كنكور هستش كه بلاخره تونستم باهاش كنار بيام! من با اين نظام به كلي مشكل داشتم ولي مجبور به پذيرفتنش شدم! چون هيچ راه ديگه اي نداشتم، نه اونقدر پولدار بوديم كه بريم يه كشور ديگه و نه اونقدر پولدار بوديم كه قيد همه چي رو بزنيم ...

اين وبلاگ هم تا موقعي كه من برگردم سرجاشه! تولدش رو هم پيشاپيش تبريك ميگم. تو اين مدت حرف دلامو باهاش درميون گذاشتم و اون دونه دونشو بخاطر سپرده و با اينكار بار دلمو سبك تر كرده. فقط همين رو بهت بگم كه تو بهترين دوستم بودي.

جادوگران

همونطور كه قبلا هم بهتون گفتم من به يه سري از بچه ها مديونم،‌ چون باعث شدن راه زندگيم رو درست انتخاب كنم و جاده خاكي نرم! اين بچه ها،‌ همون بچه هايي هستن كه با وجود كم كاري هايي كه داشتم من رو تو جمع خودشون پذيرفتن و باعث شدن من زندگي جديدي رو در دنياي آنلاين تجربه كنم و اين زندگي باعث پيشرفت من در زندگي حقيقي شد. اين دنيا رو يكي از نادون ترين جغد هاي دنيا به من معرفي كرد كه باعث شد من دوستاني مثل زهرا،‌ سارا، جيمزي،پوريا، سهراب،سعيد، علي،‌ مهران، مهرداد، مهتاب، دوشيزه بهاره ( لرد ولدمورت كم كسي نيست )، مريم و .... .پيدا كنم. هيچ وقت يادم نميره كه زهرا در مورد امتحان هايي كه خدا از آدم ميگيره چي گفت! اميدوارم تا وقتي كه من برگردم جايي نريد.از سينا هم براي اينكه ناخواسته اين دنيا رو به من معرفي كرد تشكر ميكنم:دي

نميدونم چطوري اين پست رو تموم كنم ! شايد بايه شعر از يه كسي كه به ارزوهاش نرسيد تموم بشه ... شايد هم با يه خداحافظي ساده

"من درس هايم را خوب خواندم

ولي امتحانهايم را خوب پاس نكردم

چون سوال هاي تو دو سال كوچكتر از من بود"


توي اين شعر بزرگترين راز زندگيم من نهفته، خيلي دوسش دارم...


خدافظ همتون تا يه سال ديگه...

پ.ن : اگه فك ميكنيد نوشته ها از قالب وبلاگ زده بيرون دكمه ي كنترل رو نگه داريد و اسكرول موس رو به سمت بيروني بدن بچرخانيد :hammer : حالا به حركات كششي ميرسيم ...... :دی

+ نوشته شده در  ساعت 0:41  توسط Mostafa   | 

كوكيدن سخت است .... !!

1.

شايد دنيا در دستان تو باشد و تو در حال كوك كردن آن باشي ولي وقتي كه ميخوابي دير زنگ ميزند چون آن را خوب كوك نكرده بودي!

بگذريم.....

روزي روزگاري مصطفي اي بود، و در روز گار فعلي هم مصطفي اي هست و در روزگاران بعدي هم مصطفي اي خواهد بود، ولي در بين مصطفاي ديروز با مصطفاي امروز و مصطفاي آينده تفاوتها بسي زياد خواهد بود! در پي اين جمله جناب آقاي مصطفي الهياري ميفرمايد :

  -اين روزها همه از "مصطفي" ميگويند، شما چطور؟

باب از مصطفي بكشيد بيرون! من هر چي هستم به خودم مربوطه، اگه فك ميكني متفاوتم به خودم مربوطه! فك ميكني بي ادبم به خودم مربوطه،‌ فك ميكني باادبم (نظر لطفته) ولي بازم به خودم مربوطه!‌اكي؟ حالا لطف كن و از جناب آقاي الهياري كه انساني بسي خفن و جيگر ميباشد بكش بيرون!

آهان! حالا شدي مثل بچه ي ادم!


2.

آقايي كه نامش را ميدانم ولي خودش را نميشناسم و در كل به ما لطف دارند در كامنت هاي خصوصي كه مربوط به پست پيش بوده است فرموده اند :

"میدونی مشکلت چیه؟

یکم بچه پولداری!
برو تو پایین شهر یک دوری بزن بعد بیا خونتون ؛ مطمئن باش بعد از چیزهایی که میببینی کلی حالت عوض میشه و در حقیقت دیگه این چرت و پرت های خستگی از زندگی رو نمینویسی "

ميگويم شما كه انقدر آدم شناسي بلدي بهتر است فال حافط را باز كنيد و در خيابان طالع ملت را بگيريد و بسي پولدار شويد! اين توهين نبود، فقط براي اين گفتم كه در ازاي قضاوتي كه شما در مورد مردم ميكنيد در آينده جوابگو خواهيد بود. ميخواستم در مورد مسائل مالي خود چيزهايي بگويم ولي چون در عنوان شماره (1) ملت از من كشيده اند بيرون بي خيال قضيه شدم. و در مورد كلمه "چرت و پرت" خود شخص بنده اصلا ناراحت نشدم ولي به طرز تفكر بنده ضربه اي بسي شديد وارد شد و در ضمن جمله اي كه كه جناب آقاي گابريل گارسا فرمودند حقيقت محض بود و هيچ ربطي به خستگي از زندگي و اين چرت و پرت ها به قول شما نداشن و من در كل كاملا به زندگي خود علاقه دارم و هيچ كدام از پست هاي اين بلاگ مربوط به خستگي از زندگي نيست، بهتر است شما ادبياتتان را خوب كنيد.

موفق باشيد.


3.

ديروز نيازي اساسي به سايت يوتيوب پيدا كرده بودم ولي چون فيلترينگ بود ضد حال عجيبي خوردم و باعث و باني اين كار را صلواتي بسي خوفناك فرستادم!


پ.ن : يه چند روزي نيستم، با بچه ها عازم مكاني بسي دلنشين به نام "دبي" هستيم. همه ي شما را دعا ميكنم چون ميگويند امام زاده اي بسي باحال آنجا منتظر ماست.!.!.!

پ.ن : خيلي حرفا داشتم كه تو اين پست بزنم ولي چون كلمه ها تو ذهنم دارن با هم دعوا ميكنن كه زود تر بريزن بيرون سردرد گرفتم و بي خيال شدم.

پ.ن : خطاب به شخصي خاص : اميدوارم مشكلي براي خودت درست نكني چون اگه مشكلي برات پيش بياد هيچ وقت نميبخشمت.

پ.ن : اهنگ وبلاگ رو تو پست پعدي عوض ميكنم!

پ.ن : تو اين پست زياد كتابي حرف زدم! شرمنده.

پ.ن : بسي، كلمه اي بسي دلنشين است. مگه نه؟

پ.ن :  يكم بي ادب شده اين وبلاگ،‌ به بزرگي خودتون ببخشيد :D

+ نوشته شده در  ساعت 16:3  توسط Mostafa   |