|
سرطان، عشق، مرگ، زندگي، شكسپير، چشم، جوهر، تومور، درد، گذشته، شعر، من، سياه، تجديد، كنكور، آينده، مصطفي، پول، دكتر، كلبه، تنها، سبز، پيانو، خارج، ترس، ماه، شب، سيكرت گاردن، ستاره، بابابزرگ، تيغ، گلو، لرد ولدمورت، واركرفت، پيتزا، تمبك، استاد، پابوسي، بي معرفت، دوست، مرام، هنر، چشم، دايي، كروشيو، هفده، خدا، آسمون، عاشق، بارون، گورستون سپيد، مدادرنگي، جادوگران، تابستون، چشم عسلي، ، خواهر كوچولو. ميبخشيد يكم زياد شد! ذهنم خيلي شلوغ بود. ممنون از جيمز ممنون از مهران من از سينا (اگه دلش خواست) و سهراب دعوت ميكنم كه تو اين بازي شركت كنن. + Writed In 18 May 2009 By Mostafa |
تصميم گرفتم يكم درس بخونم! پس تا اطلاع ثانويه نت تعطيل، پس وبلاگ نويسي هم تعطيل. خوش باشيد و موفق! + Writed In 12 May 2009 By Mostafa |
قاطي كردم باز...! گاهي وقتا دوست دارم ركيك ترين فحش هاي جهان رو به خودم بدم. خسته شدم ديگه...بابا منم آدمم! دوست دارم زندگي كنم! زندگي.... ميفهميد؟ چيزي كه هيچ وقت طعمشو نچشيدم! واقعا نچشيدم. تا اومدم براي خودم كسي بشم، نذاشتن. رو مخم دو ميداني رفتن. هر چي چرتو پرت بود كردن تو اين لا مسب! به كي بايد بگم آخه من؟ همش موج منفي! همش جمع كردن گوه كاري هايي كه به خاطر يه سري چيزاي مزخرف به بار آوردم. دلم ميخواد زمان برگرده! برگرده به سالايي كه با آبجي كوچيكم سر اينكه كدوم كارتون قشنگه دعوا مي كرديم به سالايي كه هنوز فرشته ها رو دوست داشتم! آخه ميدوني الان دوسشون ندارم! چون بالا سرم واستادن، دارن گناهامو دونه دونه مينويسن. منم شوتشون ميكنم يه طرف كه برن گمشن، ولي زورشون از من بيشتره، كاري نميشه كرد! دوست دارم زمان برگرده به سالايي كه به خاطر مشق ننوشتن مدرسه نميرفتم. دارم از بين ميرم. خودم خودمو دارم از بين ميبرم. روحيه انجام دادن هيچ كاري رو ندارم. نميدونم، شايد يه مريضي روحي گرفتم، با نيگاه كردن به گذشتم قبطه ميخورم. ميگم كاشكي مصطفي ديروزيه بودم. هيچ كس نيست دركم كنه! يعني وقتشو ندارن كه دركم كنن. با همه متفاوت شدم! دارم ديوونه ميشم. شبيه معتادهايي شدم كه وقتي مواد بهشون نميرسه دوست دارن همه ي سدهاي جلوييشونو بشكنن وبه چيزي كه ميخوان برسن! ولي نميرسن. آدما دارن ازم فاصله ميگيرن! همه ... بدون استثنا. ميدنم، مشكل از خودمه. ديگه حتي سهراب سپهريم نميتونه ارومم كنه + Writed In 28 Apr 2009 By Mostafa |
|
| ||||||