زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
سهراب سپهري
هوم! سال جديدم اومد.
اين اول فروردين شايد جرقه اي باشه واسه آدماي امثال من كه يكم وضعيتشون
"قاروشموشه"! خداست ديگه...بهو ديدي حسش گرفت به ما هم نظري كرد...البته
اين حرفم بيانگر اين نيست كه نظر نكرده....خوبم نظر كرده ولي خب نظرش در
مورد بيرون كشيدن ما از منجلاب زندگي كارساز نبوده...بگذريم.
آخرين آپ سال!
روزا هي ميانو ميرن، ما هم هي ميمونيم تو كف اونا...! زندگي همينه. بايد
قبولش كني، واسه بعضيا مثل سهراب سپهريه واسه بعضيا هم مثل ماله ما.
دارم سعي ميكنم! سعي ميكنم كه مثل ماله سهرابش بكنم، تقريبا هم موفق شدم،
اون سنگه كه تو پست قبلي قرار بود سرمو بشكنه داره بهم نزديكتر ميشه!
نزديكو نزديكتر....
بايد به روياها پايان بدم! چون تو روياها نميشه زندگي كرد...يا اگرم ميشه
من نميتونم.بايد اون "ادم بده" ي وجودمو ادبش كنم! زيادي تو كارام دخالت
ميكنه...بازم بگذريم.
خب از شما ها چه خبر؟ كم پيدا شدين؟ نيستين! خوش ميگذره؟
ما كه ميگذرونيم.....
يه شعر خوشگلم از تاگور بگيم و جلسه رو ختم كنيم
گل كوچك ميشكفد
و فرياد ميكشد:
"اي جهان عزيز،
تمنا ميكنم تاريك نشو."
ولي كيه كه جوابشو بده
اميدوارم سال جديدتونم مثل خودتون "باروني" باشه
باي باي
+ نوشته شده در ساعت 1:26  توسط Mostafa
|
صداي رعدوبرق رو كه ميشنوي دو گانگي وجودت جرقه ميزنه. از يه طرف دوست داري دست نشوندش، بارونو ببيني از يه طرفم صداي غرشش دلتو مي لرزونه.
ولي به هر حال با منطق حاكم بر وجودت به دومي غلبه ميكني و به ابرا ميگي: بباريد كه دلم برا رفيقتون "بارون" تنگ شده.
بعد يكي از ابرا تف ميكنه تو صورتت! و ميگه : "بچه پر رو به كارت برس"
اون يكي يه چشم غره ميره و ميگه : "هر وقت عشقمون كشيد ميباريم. تو رو سنه نه؟"
بغل دستيش كه صداقت، تو چشماش موج ميزنه ميگه : "حسش نيست بباريم"
حس! مسئله اينست.
جديدا نميدونم چم شده!؟ كلا حس هيچ كاري رو ندارم! حالم از قبل بهتر شده ولي خب بازم خطوط موازي درونم پيچ در پيچ شدنو، منم توشون گم شدم.
گاهي وقتا حالم از خودم به هم ميخوره! ميدونيد چرا؟!
چون يه زندگي سگي رو در پيش گرفتم كه روز به روز سگي تر ميشه.....
منتظرم....منتظرم تا سرم به سنگ بخوره و حال و هوام عوض شه........
منتظرم....منتظرم متحول بشم
اميدوارم انتظارم زياد طول نكشه.
+ نوشته شده در ساعت 0:53  توسط Mostafa
|
نوستالژي يعني "گله اي" با بچه هاي گيم نت بري باغ.
نوستالژي يعني يه ساعت بشيني بچه ماهياتو نيگاه كني.
نوستالژي يعني پيدا كردن كارنامه ي تحصيلي بابا.
نوستالژي يعني ليسيدن لواشك خونگي هاي مامان بزرگ.
نوستالژي يعني اينكه زير بارون بشينيو به صداش گوش كني.
نوستالژي يعني سوزوندن كتاب عربي.
نوستالژي يعني اذيت كردن بچه فوضول كلاس.
نوستالژي يعني گوش كردن به صداي پيانو.
نوستالژي يعني داشتن بهترين رفقا.
.....
چقدر نوستالژي..
ممنون از سارا و مهران كه باعث شدن متفاوت ترين آپ وبلاگمو بكنم.
+ نوشته شده در ساعت 18:7  توسط Mostafa
|
گل افتابگردان از شرم سرخ شد
كه گل بينامش را خويشاوند خويش بداند.
افتاب بر آمد
و به او لبخند زد و گفت :
"عزيزم چگونه اي"
خدا هم، همين كارو داره با من ميكنه.
كم كم دارم بهش علاقه مند ميشم.
با اينكه خيلي به آدما سخت ميگيره ولي دوستشون داره و دوستايي رو سر راه ادما قرار ميده كه مثل يه فرشته حرفاشو بهت ميزنن.
+ نوشته شده در ساعت 15:43  توسط Mostafa
|