|
+ Writed In 19 Mar 2009 By Mostafa |
صداي رعدوبرق رو كه ميشنوي دو گانگي وجودت جرقه ميزنه. از يه طرف دوست داري دست نشوندش، بارونو ببيني از يه طرفم صداي غرشش دلتو مي لرزونه. ولي به هر حال با منطق حاكم بر وجودت به دومي غلبه ميكني و به ابرا ميگي: بباريد كه دلم برا رفيقتون "بارون" تنگ شده. بعد يكي از ابرا تف ميكنه تو صورتت! و ميگه : "بچه پر رو به كارت برس" اون يكي يه چشم غره ميره و ميگه : "هر وقت عشقمون كشيد ميباريم. تو رو سنه نه؟" بغل دستيش كه صداقت، تو چشماش موج ميزنه ميگه : "حسش نيست بباريم" حس! مسئله اينست. جديدا نميدونم چم شده!؟ كلا حس هيچ كاري رو ندارم! حالم از قبل بهتر شده ولي خب بازم خطوط موازي درونم پيچ در پيچ شدنو، منم توشون گم شدم. گاهي وقتا حالم از خودم به هم ميخوره! ميدونيد چرا؟! چون يه زندگي سگي رو در پيش گرفتم كه روز به روز سگي تر ميشه..... منتظرم....منتظرم تا سرم به سنگ بخوره و حال و هوام عوض شه........ منتظرم....منتظرم متحول بشم اميدوارم انتظارم زياد طول نكشه. + Writed In 12 Mar 2009 By Mostafa |
نوستالژي يعني "گله اي" با بچه هاي گيم نت بري باغ. نوستالژي يعني يه ساعت بشيني بچه ماهياتو نيگاه كني. نوستالژي يعني پيدا كردن كارنامه ي تحصيلي بابا. نوستالژي يعني ليسيدن لواشك خونگي هاي مامان بزرگ. نوستالژي يعني اينكه زير بارون بشينيو به صداش گوش كني. نوستالژي يعني سوزوندن كتاب عربي. نوستالژي يعني اذيت كردن بچه فوضول كلاس. نوستالژي يعني گوش كردن به صداي پيانو. نوستالژي يعني داشتن بهترين رفقا. ..... چقدر نوستالژي.. ممنون از سارا و مهران كه باعث شدن متفاوت ترين آپ وبلاگمو بكنم. + Writed In 1 Mar 2009 By Mostafa |
گل افتابگردان از شرم سرخ شد كه گل بينامش را خويشاوند خويش بداند. افتاب بر آمد و به او لبخند زد و گفت : "عزيزم چگونه اي" خدا هم، همين كارو داره با من ميكنه. كم كم دارم بهش علاقه مند ميشم. با اينكه خيلي به آدما سخت ميگيره ولي دوستشون داره و دوستايي رو سر راه ادما قرار ميده كه مثل يه فرشته حرفاشو بهت ميزنن. + Writed In 24 Feb 2009 By Mostafa |
|
| ||||||