سقوط......و سپس به نقطه ي اوج رسيدن.
از روزهاي ديگر
به زندگيم مي آيند
ديگر نه براي آنكه ببارند و توفان بر انگيزند
نه، مي ايند كه به آسمان شامگاهيه من رنگ ببخشند.
اين شعر، شعر شروع زندگيه دوباره ي منه.
اميدوارم روزي به آرزوم برسم.....
از روزهاي ديگر
به زندگيم مي آيند
ديگر نه براي آنكه ببارند و توفان بر انگيزند
نه، مي ايند كه به آسمان شامگاهيه من رنگ ببخشند.
اين شعر، شعر شروع زندگيه دوباره ي منه.
اميدوارم روزي به آرزوم برسم.....
تو روز تولدم هميشه هر كاري كه دوست داشته باشم ميكنم! مثلا امروز تو زنگ حسابان انقدر حرف بيناموسي (البته از نوع ايهام دارش) زدم كه معلممون يه ساعت ربع از وقته كلاسو صرف نصيحت من كرد. بعد از زنگ حسابان يه برگه مرخصي نوشتم و به ناظممون گفتم ميخوام با خانواده برم تهران (خالي بندي)! ولي اجازه ي مرخصي بهم نداد! منم كه وعصبي(مخلوطي از وحشي و عصبي =وعصبي) ، يه چپ نيگاه كردم بهش از پله ها اومدم پايين، رفتم كيفمو برداشتم و بي اجازه از در خروجي مدرسه خارج شدم! خيلي حال داد!
بعد از مدرسه رفتم پيش گرگينه ي محلمون به بوقي بهش زدم بعدشم اومدم خونه! بعد اينجوري (
) به بابام نيگاه كردم! بعد از اونجوري نيگاه كردن بهش گفتم : "از مدرسه فرار كردم" ميخواست چند تا بدو بيراه بهم بگه كه بدو بدو اومدم تو اتاقم......
روي ديگري از سكه
از همه اينها كه بگذريم هيچ خاطره اي از امروز تو ذهنم نميمونه با اينكه خيلي منتظرش بودم ولي جواب انتظارمو نتونستم بگيرم.
تمام مدتي كه به اين روز فكر ميكردم خودم رو تو اوج آسمونها احساس ميكردم.
تمام اون لحظه ها برام مقدس شمرده ميشد.
منتظر به وقوع پيوستن ارزوم بودم! ارزويي كه از سال 1381 گريبانگير من و زندگيم شد. و يه جورايي همه چيزمو ازم گرفت. من اون همه چيز رو ميخواستم و منتظرش بودم تا امروز به دستم برسه.ولي اين اتفاق نيفتاد.
من ديگه اميدي براي به وقوع پيوستم ارزوم ندارم. نميدونم، شايد يه كوچولو اميدي تو گوشه قلبم مونده باشه.
خيلي ها بهم گفتن چرا وبلاگت اين همه سرده ؟
چرا اين همه از غمه زندگيت توش مينويسي ؟
چرا آهنگ وبلاگت هميشه با پيانو ميچرخه ؟
چرا هر كسي نميتونه باهات دوست شه ؟
چرا زندگيتو دوست نداري ؟
چرا به هدفات فكر نميكني ؟
عاشقي ؟
تو جواب همتون بايد بگم چون هيچوقت به ارزوم نرسيدم. چون هيچوقت چيزي رو كه به داشتنش عادت داشتمو دوباره بدست نياوردم.
پ.ن : من هيچ وقت عاشق كسي نبودم و نيستم! اشتباه نكنيد. (البته اين عشق عشقيه كه شما معنيش ميكنيد : عشق! من عاشق خانوادمم)
پ.ن : تو دومين پاراگراف كه از مدرسه فرار كرده بودم، چون خودم نماينده كلاسم (با زو نمايندم كردن!) به مشاورم(
) گفتم كه اسممو تو ليست غايبا ننويسه :D ! پس من اون روز فرار نكردم! اصلا كي گفته من فرار كردم!؟ فقط ناظممون با خوندن اين وبلاگ ميفهمه.
پ.ن : جيگر همتونو بخورم! (اينو نوشتم كه امروز با صورت خندون از اين وبلاگ بريد بيرون )
خوش باشيد.
به ياد زيبايي هاي تو....
به ياد فرياد تنهايي تو.....
به ياد سردي صداي تو....
به ياد اميد ديدار تو....
به ياد كم محلي هاي تو....
به ياد ناگفتني هاي من به تو....
تو مرا از ياد بردي ولي در قلب من هميشه جايي براي تو هست.
دوستت دارم اي دوست.
به ياد شعري از تاگور:
از شعله به پاس روشنائیاش سپاسگزاری کن
اما چراغدان را نیز
که همیشه صبورانه در سایه می ایستد
از یاد مبر.
پ.ن : حتي خودت با خوندن اين آپ نميفهمي كه منظورم خودت بودي.