|
ابرهاي شناور از روزهاي ديگر به زندگيم مي آيند ديگر نه براي آنكه ببارند و توفان بر انگيزند نه، مي ايند كه به آسمان شامگاهيه من رنگ ببخشند. اين شعر، شعر شروع زندگيه دوباره ي منه. اميدوارم روزي به آرزوم برسم..... + Writed In 13 Feb 2009 By Mostafa
من عدد 17 رو از بچگي دوست داشتم! هميشه ميخواستم تو مدرسه شماره ي 17 ماله من باشه و لي نشده. تو 5 سال از اين سالهاي اسمشو نبر مدرسه شماره ي 13 ماله من بوده! هيچ وقت هم نسبت بهش حساسيت نداشتم! اصلا هم شوم نيست ولي خوب 17 يه چي ديگست برام! امروز 17 بهمن من 17 ساله شدم! ميشه گفت بهترين روز عمرمه ولي به بهترين نحو نگذشت!
تو روز تولدم هميشه هر كاري كه دوست داشته باشم ميكنم! مثلا امروز تو زنگ حسابان انقدر حرف بيناموسي (البته از نوع ايهام دارش) زدم كه معلممون يه ساعت ربع از وقته كلاسو صرف نصيحت من كرد. بعد از زنگ حسابان يه برگه مرخصي نوشتم و به ناظممون گفتم ميخوام با خانواده برم تهران (خالي بندي)! ولي اجازه ي مرخصي بهم نداد! منم كه وعصبي(مخلوطي از وحشي و عصبي =وعصبي) ، يه چپ نيگاه كردم بهش از پله ها اومدم پايين، رفتم كيفمو برداشتم و بي اجازه از در خروجي مدرسه خارج شدم! خيلي حال داد! بعد از مدرسه رفتم پيش گرگينه ي محلمون به بوقي بهش زدم بعدشم اومدم خونه! بعد اينجوري ( روي ديگري از سكه از همه اينها كه بگذريم هيچ خاطره اي از امروز تو ذهنم نميمونه با اينكه خيلي منتظرش بودم ولي جواب انتظارمو نتونستم بگيرم. تمام مدتي كه به اين روز فكر ميكردم خودم رو تو اوج آسمونها احساس ميكردم. تمام اون لحظه ها برام مقدس شمرده ميشد. منتظر به وقوع پيوستن ارزوم بودم! ارزويي كه از سال 1381 گريبانگير من و زندگيم شد. و يه جورايي همه چيزمو ازم گرفت. من اون همه چيز رو ميخواستم و منتظرش بودم تا امروز به دستم برسه.ولي اين اتفاق نيفتاد. من ديگه اميدي براي به وقوع پيوستم ارزوم ندارم. نميدونم، شايد يه كوچولو اميدي تو گوشه قلبم مونده باشه. خيلي ها بهم گفتن چرا وبلاگت اين همه سرده ؟ چرا اين همه از غمه زندگيت توش مينويسي ؟ چرا آهنگ وبلاگت هميشه با پيانو ميچرخه ؟ چرا هر كسي نميتونه باهات دوست شه ؟ چرا زندگيتو دوست نداري ؟ چرا به هدفات فكر نميكني ؟ عاشقي ؟ تو جواب همتون بايد بگم چون هيچوقت به ارزوم نرسيدم. چون هيچوقت چيزي رو كه به داشتنش عادت داشتمو دوباره بدست نياوردم. پ.ن : من هيچ وقت عاشق كسي نبودم و نيستم! اشتباه نكنيد. (البته اين عشق عشقيه كه شما معنيش ميكنيد : عشق! من عاشق خانوادمم) پ.ن : تو دومين پاراگراف كه از مدرسه فرار كرده بودم، چون خودم نماينده كلاسم (با زو نمايندم كردن!) به مشاورم( پ.ن : جيگر همتونو بخورم! (اينو نوشتم كه امروز با صورت خندون از اين وبلاگ بريد بيرون ) خوش باشيد. + Writed In 5 Feb 2009 By Mostafa |
پ.ن : اين آپ پاك شد ! چون اوني كه بايدميخوند، خوندش. + Writed In 3 Feb 2009 By Mostafa
به ياد تحقير هاي تو.... به ياد زيبايي هاي تو.... به ياد فرياد تنهايي تو..... به ياد سردي صداي تو.... به ياد اميد ديدار تو.... به ياد كم محلي هاي تو.... به ياد ناگفتني هاي من به تو.... تو مرا از ياد بردي ولي در قلب من هميشه جايي براي تو هست. دوستت دارم اي دوست. به ياد شعري از تاگور: از
شعله به پاس
روشنائیاش
سپاسگزاری
کن
اما
چراغدان را
نیز
که
همیشه
صبورانه در
سایه می
ایستد
از
یاد مبر. پ.ن : حتي خودت با خوندن اين آپ نميفهمي كه منظورم خودت بودي. + Writed In 30 Jan 2009 By Mostafa |
|
| ||||||