.... و انگاه آفتابگرداني از گوشه اي
طلوع كرد و به ميان كارهاي ما سرك كشيد . و ما هيچ ندانستيم آمدنش از كدامين سو
بود .ميديدمش كه هر روز از سحرگاهان يك جا مينشيند ، و بالا امدن خورشيد را نظاره
ميكند ، و تا شامگاهان ، همچنان روي بر او نگه ميدارد و با او ميگردد . آنگاه تازه
دانستيم كه چرا به او ميگويند « آفتابگردان » !
و
از آنجايي كه خورشيد در اسطوره ها نماد « حقيقت » بود ، آفتابگردان را نكو داشتيم
. و خواستيم با ما بماند ونشان ما باشد ؛ نه به آن نشان كه خود را حقيقت بپنداريم
و نه حتي به ان توهم كه روي خود را به سوي حقيقت بدانيم ؛ بلكه تنها به نشان
آرزويي كه در سويداي قلبمان روييدن گرفته بود ، كه :« اي كاش ميتوانستيم آنگونه
باشيم . »
همه ما عادتي هستيم.عادتي كار مي كنيم ، عادتي زندگي ميكنيم . در طول روز
هيچ چرايي براي ما به وجود نمي ايد . هيچ سوالي مطرح نميشود . خيلي كه
شاهكار كنيم چند سوال درسي از معلم كلاس ميپرسيم .
در روز چند ساعت با خود فكر ميكنيم ؟
ايا تا به حال فكر با خود فكر كرده ايم كه جند نفر از بچه هاي هم سن وسال
ما در كنج خانه هاي روستايي خود از حداقل امكانات برخوردارند و چرا ؟
ايا فكر كرده ايم كه اگر پدر ما از روستاي احمد اباد قزوين بو د ، ما ديگر ما نبوديم ؟ شايد الان داشتيم توي مزرعه وجين ميكرديم و شايد هم فردي
بزرگ مثل دكتر مصدق بوديم . ايا فكر كرده ايم كه چرا ژوبين سوار بر پاترول
مشكي اش توي خيابان ايران زمين بالا و پايين ميرود و ما توي اتوبوس كفش
لگد شده مان را پاك ميكنيم وقاسم سوار بر الاغ پدرش دنبال باز كردن نهر آب
است ؟
ايا فكر كرده ايم كه چرا آن جوان روستايي آهنگ «هتل كاليفرنيا» را نشنيده
و كانال فلان ! ماهواره ي اروپا را نديده ؟ چرا او نميتواند در «گاردن
پارتي» دوستش شركت كند ؟ و صدها سوال مثل اينها وجود دارد كه ما بايد در
ذهن خود جوابي براي آنها پيدا كنيم .
اصلا من ميخواهم يك نظريه جديد مطرح كنم . { نا گفته نماند كه اين اولين
نظريه من نيست قبلا هم از اين افاضات زياد داشته ام . مثلا نظريه اولم اين
است كه راه رفتن هر فرد همانند نوك انگشتانش منحصر به فرد است ! و هرشخصي
از نظر راه رفتنش قابل تشخيص است . هر نظريه اي قابل ازمون كردن است
(البته شايد صدها نفر همين نظريه را داده باشند)} و اما نظريه جديد :
«هركسي كه در طول روز كمتر از 10 سوال در ذهنش شكل بگيرد ، حداقل يك نقص
فني دارد و هركسي كه در طول روز بيشتر از 100 سوال در ذهنش شكل بگيرد و
حداقل جواب يكي از آنها را بفهمد ، دانشمند است»
به قول سهراب سپهري چشمهمان را بايد بشوييم و جور ديگري ببينيم :
« كه چرا ميگويند : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر
زيباست
و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست»
و يا اينكه از دريچه ذهن مرحوم پرويز شاپور به زندگي نگاه كنيم ؛ ايا تا به حال فكر كرده ايم كه :
«اگر خرطوم فيل را سوراخ كنيم ، ني زن هنرمندي از آب در مي آيد .
گل هاي آفتابگردان در روزهاي ابري احساس بلاتكليفي ميكنند .
ماهي ها نميتوانند در ايام كودكي خاك بازي كنند .
بادكنك ها نمي توانند يك سوزن به خودشان بزنند و يك جوالدوز به ديگران.
گربه ها بيش از ديگران به فكر آزادي پرندگان محبوس هستند.
و باد ، كلاه سر كسي نميگذارد.......»
امروز تو راه مدرسه تا خونه به خيلي چيزا فكر كردم . به اينكه آخر اين زندگي تباه شده به كجا ختم ميشه ؟ به
اينكه ايا امكان داره بازم مثل دوران كودكيت كه نفهمي بيش نبودي دوباره
طعم شادي و بيخبري از دنياي كثيف و الوده به لجن زاري كه به اندازه ي يه
كوه ، بزرگ ولي نجسه رو بچشي ؟ به اينكه سر سختي يه كوه سنگي كه با وجود سرسخت بودنش زيباست رو با سرسختي يه دل سياه تشخيص ندي . به اينكه به خدا نزذيك بوديو ، حالا خيلي ازش دوري . به اينكه فرشته هارو دوست داشتي ولي الان ازشون ميترسي چون گناهانتو دارن دونه دونه مي نويسن. به اينكه ايا الان ميتوني از ته دل يكي رو دوست داشته باشي؟ به اينكه شبا رو با ماه دوست داري يا بدونه ماه؟ به اينكه قلبتو با ضربانش مي خواي يا بدون ضربانش؟ به اينكه عزيزترين عزيزتو با سختي هايي كه ميكشه دوست داري يا جسم بي دردشو كه روحش با وجود سختي هايي كه كشيده تو بهشته ؟ به اينكه رنگ مشكي واسه يك رنگ بودنش دوست داري يا به خاطر بيروح بودنش؟ به اينكه رويا رو به خاطر شيرين بودنش دوست داري يا به خاطر دروغي بودنش؟ وبه اينكه خدا رو يه خاطر چي دوست داري ؟ همه
اين سوالها و افكارها رو تو ذهنم مرور كردم ولي جوابي براشون نداشتم . يا
اگم داشتم مي ترسيدم كه اشتباه باشن . چون من اشتباهي بودم .
پي نوشت : شايد بعضي از شما با خوندن اين متن چيزي رو متوجه نشيد چون همه
ي اين متن مربوط به دنيايي كه تو وجود خودمه و هر خطّش واسم يه دنيايي كه
هنوز نتونستم بهش پي ببرم ولي دوسش دارم .