تبليغاتX
My Rainy Tomb

My Rainy Tomb

سه دقیقه از نیمه شب گذشته بود، به ساعت کنار تخت خوابش نگاهی کرد، خمیازه ای کوتاه کشید، کتابش را بست، چراغ مطالعه اش را خاموش کرد و پتویی را که عاشقش بود بر روی سرش کشید و به امید رویاهایی که تا به حال ندیده بود، سرش را روی بالشش گذاشت.

چشمانش روی هم چفت میشدند که زنگ ساعتش به صدا در آمد. با حالتی عصبی بلند شد و به یاد دکودک کوچک فامیلشان افتاد که آن روز با آن ساعت بازی میکرد، زیر لب چیزی را زمزمه کرد و پس از تنظیم دوباره ساعت دوباره چشمانش را بست ولی خوابش نبرد. 

تا نیمه شب بیدار ماند و به تمام دوران زندگیش فکر کرد، به تمام آرزوهایش، خاطراتش، اشتباهاتش و گناهانش. همه و همه از جلوی چشمانش میگذشت، بعضی ها لبخندی را بر لبانش مینگاشت و بعضی ها اشکی را از صورتش میچکاند، برایش مهم نبود چون دیگر با گذشته اش زندگی نمیکرد، حال را میپرستید و آینده را با دستانش مینواخت.

هوای گرگ میش کمی اتاقش را روشن کرد، پتو را روی سرش کشید و بی درنگ خوابش برد.

با کابوسی سرخابی رنگ از خواب پرید، به ساعت اتاقش نگاهی کرد و لعنتی فرستاد، دیرش شده بود، سریع لباسش را پوشید، برنامه درسیش را در کیفش گذاشت، به سمت آشپز خانه رفت، نان سنگکی را تُست کرد و مربای البالو را از یخچال بیرون آورد، شیشه ی مربا دستانش را فریب داد و زمین سنگی اشپز خانه سرخ رنگ شد...... 

بیست متر مانده به خیابان اصلی، اتوبوس مدرسه را دید که در حال پریدن است! امروز هم دیر به مدرسه میرسید. مسیر مدرسه ی شان تا یک جای معینی تاکسی خور بود، یک تاکسی در بست گرفت و نفس عمیقی کشید چون امیدوار بود به موقع برسد ولی اینطور نبود چون تاکسی درست در همان مکانی که نباید پنچر میشد، پنچر شد! باید سیصد متر را پیاده میرفت. مسیر مدرسه شان خیلی زیبا بود، درختان تبریزی و صنوبر در فصل پاییز با زیبایی تمام حسادت ابرهای سفید میان اسمان آبی را بر می انگیختند و او برای مدتی کوتاه اضطراب را از خود دور کرد.

ولی همه ی اینها برای چه بود؟! همه ی این اتفاقات، دیرخوابیدن، دیر بلندشدن، ساعت بازی کودک فامیل و شکستن شیشه ی مربا؟! همه این ها برای چه بود! او به تمام این قضیه ها در میان راه فکر کرد! و در میان راه چیزی را دید که نباید میدید، چیزی که او را زیرو رو کرد. چیزی که دلیل همه ی این اتفاقات بود. 

.

.

وارد مدرسه شد، سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. به سمت کلاسشان پیش رفت، دستگیره ی کلاس را گرفت، وقتی که میخواست ان را به سمت پایین بکشد و وارد کلاس شود صدای مدیر مدرسه گوشش را آزرد، دستگیره را ول کرد و به سمت مدیر رفت، کمی با او بگو مگو کرد و تهدید به اخراج از مدرسه شد، برایش اهمیتی نداشت، به سمت کلاس رفت، وارد شد و با معاون مضخرف مدرسه روبه رو گشت، گویی دبیر ادبیاتشان نیامده بود، سلامی کرد و به سمت صندلیش رفت میخواست روی آن بنشیند که گوشی موبایلش به صدا در امد و دوباره زیر لب چیزی را نثار کودک فامیلشان کرد .....


+ Writed In 8 Nov 2009 By Mostafa |


بغض گلویت، مرواریدهای صورتت را به بازی میگیرند

و درخشش الماس گونه ی چشمانت را به لرزه در می اورند

رنگ عسلی چشمانت با همسایه ی سفیدش عشق بازی میکند

در آن زمان است که باران چشمانت گونه هایت را لمس میکنتد

سرازیر میشوند

و زمین را میبوسند

و بوی خاکش گلویت را میسوزاند

و بازهم اشک میریزی و بیشتر میسوزی

می نالی، خم میشوی، توبه میکنی، فریاد میکشی و باز هم میسوزی 

دستانت را به سمت ابرهای نفرین شده ی شب چهاردهم بلند میکنی و با همان بغض میگویی:

"تمنا میکنم بگو حکمت ستمگریهایت چیست؟"

+ Writed In 15 Oct 2009 By Mostafa


پاييز مي آيد و من ديگر نميتوانم بوي ِ گل ياس‌‍‍ باغچه ي حياطمان را، از مجراي بينيم به دهانم بسپارم، و سپس لذتش را با هيج چيزي عوض نكنم!

تنهايي را از دور احساس ميكنم و به روزي كه پاييز ميرود مي انديشم و به اينكه من خش خش برگهايش را دوست دارم.

همانطور، طعم ستاره هاي زمستان را كه در دهانم ذوب ميشوند.

عاشق بهار ميشوم، چون رقص بارانش از ديدگانت سرازير ميشوند و جاي اشكها را برايت پر ميكنند و چه درخششي دارند، چشمهاي بعد از باران.

ولي من تابستان را دوست نداشته ام، چون از همه رسيده تر است! و رسيده ها هميشه پيچيده هستن، و من پيچيدگي را دوست ندارم.

م.ا

پ.ن: در روزهايي دور ما ميسوزانديم و اشك ميريختيم، ولي حالا همه را ميبينم، كه خط خطي ميكنند و پاره و اشك مارا در مياورند.

پ.ن: بسي بسيار از دوستانم در شهريور زاده شده اند، مباركتان باشد.

پ.ن: احساس رفتني بودن ميكنيم.

پ.ن: مثل اينكه با لينك قبلي هركسي نميتونست اهنگ هارو دانلود كنه، تو يه جاي ديگه اپلودشون كردم:

Songs from a Secret Garden

Ode to Simplicity

پ.ن: ميخواستم يه آپ جديد واسه خدافظي كنم، و كلي هم حرف واسه گفتن داشتم ولي بنا به دلايلي حسش نگرفت، بگذريم! خدافظ همتون...

+ Writed In 21 Sep 2009 By Mostafa |


رو نوشت: اول اينكه متن عاشقونه نمينويسم! دوباره گيرهاي هميشگي رو نديد، دوم اينكه بشكنه اين دست كه نمك نداره!

يه روز پاييزي بود!

شايدم بهار! در هر صورت بارون ميباريد، چه باروني! ميخواستم برم خونه دايي اينا، شام دعوت بودم، براي اينكه خيس نشم بالاجبار سوار تاكسي شدم، آخه هيچ چيز براي من لذت زير بارون بودن رو نداره، خلاصه سوار ماشين شدم، پنجره هاش باز بود، راديوش هم روشن بود، بيرونو نيگاه ميكردم، خيلي برام جالب بود، مردم با سرعت تمام راه ميرفتن تا زودتر به خونه هاشون برسن، يه سري چترهاشونو باز ميكردن و رو سر دوست دخترشون نيگه ميداشتن! يه سري هم كه به ديوار هاي ساختمونا پناه مي بردن تا خيس نشن، انگاري بارون سنگ ميباريد رو سرشون! اين وسط يه جاي كار ميلنگيد! من يه حس خيلي عجيب داشتم تو ماشين، نميدونم چه حسي بود ولي خب خيلي حس خوبي بود! دنبال منبعش گشتم! و متوجه ضبط ماشين شدم! واي... عجب روز خفني بود! حاضرم همه چيزمو بدم برگردم به اون ساعت! همين اهنگ پشت وبلاگ رو داشت پخش ميكرد! زوم كردم رو ضبط ماشين. 

-اين چه اهنگيه؟!

راننده ماشينه نيگام كرد! گفت:

-نميدونم، تو راديو داره پخش ميشه!

حرفش مثل پتك خورد تو سرم.

روزها، هفته ها، ماهها! گذشت، من نتونستم اون اهنگ رو پيدا كنم! خيلي دنبالش گشتم، حدود دو هفته توي نت دنبالش بودم، خلاصه به هر دري زدم، مغازه ها، البوم بي كلامها! دو هزرا تا اهنگ بيكلام زيرو رو كردم! ولي خبري نشد! تا اينكه حدود دو سال از قضيه گذشت!

تابستون بود! 

-مصي كار سراغ نداري؟

-چرا! توي محيط زيست!

-چه كاري هست؟

-جمع كردن آشغال!

-برو بابا!

-من ميخوام برم!

-اكي، منم ميام پس!

كار لذت بخشي بود، كمك به طبيعت!(زياد در موردش توضيح نميدم، فقط اين رو بگم كه من هرسري، صبح ها كه با دوچرخه ميرفتم كوه حرص اين اشغال ها رو ميخوردم، كه اين كار يه كم حرصم رو خوابوند)

ميرسيم به اهنگ: ما هر وقت يك بار استراحت ميكرديم تو اونجا! رو زمين دراز كشيده بودم و به سروهاي سوزني نيگاه ميكردم! كه دوباره همون اهنگ رو شنيدم، اولش فك كردم فقط صداشه كه داره تو گوشم ميپيچه ولي بعد ديددم نه بابا!‌ حقيقي تر از اين حرفاست! رفتم دنبال صدا كه ديدم همين دوستم داره اين اهنگ رو تو گوشيش گوش ميده! گوشي رو از دستش قاپيدم!‌ و اسم اهنگ براي هميشه تو ذهنم هك شد!

Secret Garden - Ode to Simplicity

-اين اهنگ رو از كجا اورديش؟!

-ديروز از دوستم گرفتم!

-عجب!

ميبينيد!‌ واسه خاطر يه دونه اسم، چه آدمهايي كه تو كف نميمونن! اگه همون روز، اين اهنگ به جاي اينكه از راديو پخش بشه! از ضبط يارو پخش ميشد، من اين همه مدت رو تو كفش نميموندم! ولي خب بايد از يه بُعد ديگه هم به قضيه نگاه كرد شايد اگه تو همون روز اون اهنگ رو پيدا ميكردم اين همه قدرشو نميدوستم.

پ.ن: هوم! چون دوست ندارم كسي به خاطر اهنگ وبلاگ به اينجا سر بزنه لينكش رو اينجا براي دانلود گذاشتم.

پ.ن: برام خيلي عجيب بود كه هيچكس اين گروه رو نميشناخت!

+ Writed In 10 Sep 2009 By Mostafa |


-پسر دايي من چطوري به دنيا اومدم؟

-هوم، مامان بابات كه باهم عرسي كردن، خدا ديد يه شاخه گل بينشون كمه، تو رو فرستاد براشون!

-دهه! يعني خدا اينقدر خفنه كه تشخيص ميده اينطور چيزارو؟

-اره عزيزم!

-پس چرا خدا به زن عموينا شاخه گل نميده؟

-  :|

پ.ن: كودكي 9 ساله در معرض خطر!

پ.ن: مطلب خنده دار كه ميفرستم! دلم ميخواد اهنگ وبلاگ نزنه! چون احساس ميكنم بي احتراميه .. ! ولي خب ....


+ Writed In 6 Sep 2009 By Mostafa |


يه زن شوهري تو خونشون نشستن، و مشغول شام خوردنن! از قراره معلوم ابروهاي زنه شيطانيه و مرده هم ريش و سيبيل نداره.

زن: مرد،‌ مادرت رو از خونه بندازش بيرون! بچه ها از قيافش ميترسن!

مرد: جدي ميگي؟! باشه ميندازمش بيرون!

مرده بلند ميشه دست مادرشو ميگيره و از خونه پرتش ميكنه بيرون.

گوپس، تاخ، دوم (افكت پاشيده شدن مادر روي زمين)

مادر: آخه پسرم من كه جايي رو ندارم برم، به احترام خاك قبر پدرت، اين كار رو نكن!

مرد: نه مادر! تا به امروز هم در حقت خيلي لطف كردم كه تو اينجا موندي، وقت جدايي فرارسيده، موهاهاهاها!

مادر: خدا ازت نگذره!

و در اين لحظه ست كه رعد و برق زمين و زمان رو فرا ميگيره و خدا ميگه : تو امر كن اي بنده ي من! من اينجا نشسته ام كه تو كسي را نفرين كني تا من دهنش را آسفالت كنم، اين است خداي شما، يو هاهاهاها!

صبح همسايه ها ميبينن، مرده رو رعدوبرق زده! زنه تو حموم پاش ليز خورده! فلج شده، نوه ها رم گرگ اومده خورده! 

بعدش مادره مياد مبينيه، ميگه: عهه! عجب چيز خفني بودم من!

بعدش دلش ميسوزه و ميگه: خدايا همانا من بخشيدمشان!‌ تو نيز ببخش.

بعدش مرده كه رعدوبرق خورده بوده، حالش خوب ميشه و زنه كه تو حموم ليز خورده بوده و دكترا گفته بودن ديگه نميتونه راه بره بلند ميشه و راه ميره و نوه ها هم كه خدا رحمتشون كنه!

و اينست سريال هاي صدا و سيما! خاك بر سر من كه كشورم همچين چيزي رو دوبله ميكنه و خاك بر سر تويي كه ميشيني همچين فيلمي رو ميبيني! خاك بر سر نويسنده هاي اين فيلم كه خدار رو اينطور معني ميكنن!

پ.ن : برا خالي كردن عصبانيت لازم بود تو يه جايي به اين موضوع اشاره كنم.


+ Writed In 4 Sep 2009 By Mostafa |


شايد روزي، زماني براي خود كسي شدم. كسي كه در آرزويش هستم، ولي در حال، افرادي را ميبينم كه آرزوي من بودن را دارند و من آروزي بودن آنها را! در گذشته ها دوست داشتم كه به شخصيت حال برسم و حالا كسي ديگر را در آينده دوست دارم! انسان شخصيتي پيچيده دارد و من پيچيدگي را دوست ندارم، شايد براي همين هست كه هيچوقت شطرنج باز خوبي نشده ام!

پ.ن : هيچكس به جز خودم عنوان پست هام رو درك نميكنه ...


+ Writed In 2 Sep 2009 By Mostafa |


در اوج تنهايي

سكوت، همدمت ميشود

دوستت دارم اي مقبره ي سپيد

كه جاي سكوت را براي من پر كردي

م.ا

پ.ن : تولدت مبارك

+ Writed In 31 Aug 2009 By Mostafa |


انگشتانم، روي تيره روشن پيانو مي رقصند

ابرها اشك ميريزند و باران با پنجره هاي چوبي عشق بازي مي كند

گل ياس باغچه بوي گمراهي ميدهد

گنجشكها زير آغوش گرم شيرواني منتظر دانه اند

و تو

روي پاهايت

مانند بادبادكي كه دلبري باد را ميكند

مي رقصي

و من

جاي بوسه ام را روي گونه هايت خالي ميبينم

م.ا

پ.ن : دوست دارم پيانيست شوم.

پ.ن : رقصيدنت را نيز دوست دارم.

پ.ت : باز هم سردم هست.

+ Writed In 28 Aug 2009 By Mostafa |


به اين فكر كردي كه اگه هزار كيلومتر اون ور تر به دنيا ميومدي!‌ ميشدي افغاني !؟

دويست كيلومتر كه جاي خود دارد! پس تو با من هيچ فرقي نداري جز اين كه محل زندگيهامون متفاوته!

پ.ن : من ناراحت نشدم! ولي خب به بعضيا بر ميخوره!

پ.ن :

عشق را كودكان توپ به دست نميدانند

و من در بين آنها خجل ميشوم

 تا گل نرگس را در ميان دستانت بگذارم

و به سرخي لبهابت چفت شوم


م.ا


پ.ن : سردمه!

+ Writed In 24 Aug 2009 By Mostafa |


-پيش از خواندن اين پست قهوه اي تلخ توأم با داغي مفرط، يا چايي آلبالويي ترش با چند حبه قند كوچك براي لبان سرخ و خوشمزه ي خود تدارك ببينيد! اگر سيگاري هستيد،‌ سيگار خاموشي را به زير لبانتان بگذاريد و اگر معتاد هستيد اعتياد را ترك كنيد.

+ چي كاره اي؟

خوشگله ولي نميشناسمش! صورتمو ميچرخونم به طرفش.

- تو كف!‌

+ تو كف چي ! من ؟

- نه تو كف خودمم!

+ كف خودت رو بيخيال منو بچست! خونه خالي داري!؟ يا من جور كنم!

در حالت تعجب به سر ميبرم!

- خانوم فاصلتو حفظ كن! من از اوناش نيستيم!

+ سيگار چي؟! سيگارم نميكشي؟

- نه

+ با ابسولم حال نميكني!؟

- نه

+ با منم

- نه! 

+ خب پس ميري بهشت!

- شايد! 

بعد دوباره كنارتو نيگاه ميكني. خاليه! تو سيم ثانيه! بعدش ميموني تو كف يارو! فرشته بود يا شيطون!؟‌

***

قبلا ها به يك سري از آدمها علاقه ي خيلي زيادي داشتم، دوست داشتم پا به پاشون جلو برم، اگه زمين خوردن دستشونو بگيرم! مريض شدن دواشون كنم ولي الان ها حالم ازشون به هم ميخوره! نميدونم چرا ! ولي خب حاله ديگه! دست خودت نيستش.

***

آدما زود باهام صميمي ميشن!‌ حتي آدمهايي كه با هركسي نميپرن، ولي زود هم تنهام ميذارن! نميدونم چرا !  ولي خب مهم نيست برام! 

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران. ( گ.گ )

اين جمله رو قبولش كردم! و تا اخر عم هم قبولش دارم!

***

حالا وقت قهوه خوردن يا چايي البالو خوردن يا به قولي لب تر كردن رسيده! توئه سيگاري هم ميتوني سيگارتو روشن كني!

در كل مهم نيست برام داري چي كار ميكني!

يادمه تو يه پستي كه تو اين قبرستون به ثبت رسيده در مورد زندگي آدما گفته بودم! در مورد فرق زندگي ها. اون موقع فقط بهش فكر ميكردم ولي حالا دركش ميكنم.

من انتظارم از زندگي چيه!؟ اوني كه تو مترو دست فروشي ميكنه انتظارش از زندگي چيه!؟ اوني كه از نظر من همه چي داره ولي از نظر خودش هيچي نداره انتظارش از زندگي چيه!؟ بچه كه بوديم انتظار چي داشتيم ؟!بزرگ كه شديم انتظار چي داريم؟! الان از اين پدر سوخته انتظار چي رو داريم؟!

يكي ميخواد كه ازش فحش نشنوه! يكي ميخواد كه باهاش كنار بياد ولي نمي تونه! يكي باهاش ميجنگه! يكي هم به چپش نيست!

***

يه زماني فكر ميكردم از يك سري ها خيلي كمترم! ولي وقتي به خودم اومدم ديدم چيزايي رو دارم كه هيچ كس حتي نميتونه فكرشون رو بكنه!

در كل خودت رو بچسب،‌ زندگي رو بي خيال، يا كه كلا به زندگي بچسب چون كلي حال ميكني باهاش؛

اينارو گفتم ميخواستم يه چيز خفن ديگه كه با استراتژي هاي زندگي سازگار نيست رو هم بگم! ولي بي خيالش شدم،‌ چون فك كنم با اين استراتژي فقط خودم بتونم بازي كنم!

پ.ن  1: اهنگ وبلاگ برميگرده به اولين روز اشنايي من باهاش!

پ.ن : دوست داشتم يه سري حرفا رو بزنم تا قهوه يا چايي البالو يا سيگارتو تا ته نوش جان كني!؟ ولي يه حسي بهم گفت بي خيالش! حسه ديگه كاريش نميشه كرد.

پ.ن 2: با برنامه ريزي به وبلاگم هم ميرسم! البته تو دوران مدرسه فك كنم اوضاش فرف كنه.

پ.ن 3: به كنكور علاقه ي عجيبي پيدا كردم! وقتي با يه درس حال كنم،‌ معتادش ميشم! اعتياده ديگه كاريش نميشه كرد!

پ.ن 4: بهتون پيشنهاد ميكنم كتاب هاي مرحوم نادر ابراهيمي رو بخونيد! فكر كنم از خوندن قران واجب تر باشه! كتاب اجاز هست "اقاي برشتش" رو كه ديگه مجوز چاپ نميگيره و تو هيچ جا پيدا نميشه رو بزودي خودم تايپش ميكنم و ميذارم نت!‌ تا اونجايه يك سري ها، احساس سوزش رو تجربه بكنه!‌

+ Writed In 16 Aug 2009 By Mostafa |


سلام

نميدونم از كجا شروع كنم! جمله هاي توي ذهنم دارن با هم كتك كاري ميكنن كه زودتر بيان بيرون ولي به هر ترتيبي كه شده آرومشون ميكنم و بهشون ميگم كه تو اين پست نوبت به همتون ميرسه و اصلا جاي نگراني نيست، خلاصه ساكتشون ميكنم

همونطور كه از عنوان اين آپ پيداست،‌ ميخوام باهاتون خداحافطي كنم! تو اين چند سالي كه زندگي من يه ب‍ُعد آنلاين رو به محور خودش اضافه كرد من خيلي چيزها رو تجربه كردم و با خيلي از افراد رابطه برقرار كردم كه شايد بدون اين بعد امكان پذير نبود،‌ در هر صورت اين بعد يا همون اينترنت درصد زيادي از زندگي من رو به خودش اختصاص داده بود كه براي مدتي اين درصد رو بايد به خودم اختصاص بدم. بعدا ميبينمت رفيق...

اين اواخر هم كه به دليل بعضي مسائل رابطه ي من با خيلي از دوستان به هم خورد و يك سري از دوستان هم يك سري چيز ها رو به دلشون گرفتن و خلاصه قاطي پاتي شد همه چي. من همينجا از همه معذرت ميخوام و اميدوارم كه هيچ كس از دستم ناراحت نباشه، البته من حق رو به خودم هم ميدم! چون تقصير من نبود يك سري از اين به دل گرفتن ها و.... ( زياد وارد بحث نميشم،‌ در هر صورت من هم از هيچ كسي ناراحت نيستم )

علت خدا حافظي من كنكور هستش كه بلاخره تونستم باهاش كنار بيام! من با اين نظام به كلي مشكل داشتم ولي مجبور به پذيرفتنش شدم! چون هيچ راه ديگه اي نداشتم، نه اونقدر پولدار بوديم كه بريم يه كشور ديگه و نه اونقدر پولدار بوديم كه قيد همه چي رو بزنيم ...

اين وبلاگ هم تا موقعي كه من برگردم سرجاشه! تولدش رو هم پيشاپيش تبريك ميگم. تو اين مدت حرف دلامو باهاش درميون گذاشتم و اون دونه دونشو بخاطر سپرده و با اينكار بار دلمو سبك تر كرده. فقط همين رو بهت بگم كه تو بهترين دوستم بودي.

جادوگران

همونطور كه قبلا هم بهتون گفتم من به يه سري از بچه ها مديونم،‌ چون باعث شدن راه زندگيم رو درست انتخاب كنم و جاده خاكي نرم! اين بچه ها،‌ همون بچه هايي هستن كه با وجود كم كاري هايي كه داشتم من رو تو جمع خودشون پذيرفتن و باعث شدن من زندگي جديدي رو در دنياي آنلاين تجربه كنم و اين زندگي باعث پيشرفت من در زندگي حقيقي شد. اين دنيا رو يكي از نادون ترين جغد هاي دنيا به من معرفي كرد كه باعث شد من دوستاني مثل زهرا،‌ سارا، جيمزي،پوريا، سهراب،سعيد، علي،‌ مهران، مهرداد، مهتاب، دوشيزه بهاره ( لرد ولدمورت كم كسي نيست )، مريم و .... .پيدا كنم. هيچ وقت يادم نميره كه زهرا در مورد امتحان هايي كه خدا از آدم ميگيره چي گفت! اميدوارم تا وقتي كه من برگردم جايي نريد.از سينا هم براي اينكه ناخواسته اين دنيا رو به من معرفي كرد تشكر ميكنم:دي

نميدونم چطوري اين پست رو تموم كنم ! شايد بايه شعر از يه كسي كه به ارزوهاش نرسيد تموم بشه ... شايد هم با يه خداحافظي ساده

"من درس هايم را خوب خواندم

ولي امتحانهايم را خوب پاس نكردم

چون سوال هاي تو دو سال كوچكتر از من بود"


توي اين شعر بزرگترين راز زندگيم من نهفته، خيلي دوسش دارم...


خدافظ همتون تا يه سال ديگه...

پ.ن : اگه فك ميكنيد نوشته ها از قالب وبلاگ زده بيرون دكمه ي كنترل رو نگه داريد و اسكرول موس رو به سمت بيروني بدن بچرخانيد :hammer : حالا به حركات كششي ميرسيم ...... :دی

+ Writed In 31 Jul 2009 By Mostafa |


1.

شايد دنيا در دستان تو باشد و تو در حال كوك كردن آن باشي ولي وقتي كه ميخوابي دير زنگ ميزند چون آن را خوب كوك نكرده بودي!

بگذريم.....

روزي روزگاري مصطفي اي بود، و در روز گار فعلي هم مصطفي اي هست و در روزگاران بعدي هم مصطفي اي خواهد بود، ولي در بين مصطفاي ديروز با مصطفاي امروز و مصطفاي آينده تفاوتها بسي زياد خواهد بود! در پي اين جمله جناب آقاي مصطفي الهياري ميفرمايد :

  -اين روزها همه از "مصطفي" ميگويند، شما چطور؟

باب از مصطفي بكشيد بيرون! من هر چي هستم به خودم مربوطه، اگه فك ميكني متفاوتم به خودم مربوطه! فك ميكني بي ادبم به خودم مربوطه،‌ فك ميكني باادبم (نظر لطفته) ولي بازم به خودم مربوطه!‌اكي؟ حالا لطف كن و از جناب آقاي الهياري كه انساني بسي خفن و جيگر ميباشد بكش بيرون!

آهان! حالا شدي مثل بچه ي ادم!


2.

آقايي كه نامش را ميدانم ولي خودش را نميشناسم و در كل به ما لطف دارند در كامنت هاي خصوصي كه مربوط به پست پيش بوده است فرموده اند :

"میدونی مشکلت چیه؟

یکم بچه پولداری!
برو تو پایین شهر یک دوری بزن بعد بیا خونتون ؛ مطمئن باش بعد از چیزهایی که میببینی کلی حالت عوض میشه و در حقیقت دیگه این چرت و پرت های خستگی از زندگی رو نمینویسی "

ميگويم شما كه انقدر آدم شناسي بلدي بهتر است فال حافط را باز كنيد و در خيابان طالع ملت را بگيريد و بسي پولدار شويد! اين توهين نبود، فقط براي اين گفتم كه در ازاي قضاوتي كه شما در مورد مردم ميكنيد در آينده جوابگو خواهيد بود. ميخواستم در مورد مسائل مالي خود چيزهايي بگويم ولي چون در عنوان شماره (1) ملت از من كشيده اند بيرون بي خيال قضيه شدم. و در مورد كلمه "چرت و پرت" خود شخص بنده اصلا ناراحت نشدم ولي به طرز تفكر بنده ضربه اي بسي شديد وارد شد و در ضمن جمله اي كه كه جناب آقاي گابريل گارسا فرمودند حقيقت محض بود و هيچ ربطي به خستگي از زندگي و اين چرت و پرت ها به قول شما نداشن و من در كل كاملا به زندگي خود علاقه دارم و هيچ كدام از پست هاي اين بلاگ مربوط به خستگي از زندگي نيست، بهتر است شما ادبياتتان را خوب كنيد.

موفق باشيد.


3.

ديروز نيازي اساسي به سايت يوتيوب پيدا كرده بودم ولي چون فيلترينگ بود ضد حال عجيبي خوردم و باعث و باني اين كار را صلواتي بسي خوفناك فرستادم!


پ.ن : يه چند روزي نيستم، با بچه ها عازم مكاني بسي دلنشين به نام "دبي" هستيم. همه ي شما را دعا ميكنم چون ميگويند امام زاده اي بسي باحال آنجا منتظر ماست.!.!.!

پ.ن : خيلي حرفا داشتم كه تو اين پست بزنم ولي چون كلمه ها تو ذهنم دارن با هم دعوا ميكنن كه زود تر بريزن بيرون سردرد گرفتم و بي خيال شدم.

پ.ن : خطاب به شخصي خاص : اميدوارم مشكلي براي خودت درست نكني چون اگه مشكلي برات پيش بياد هيچ وقت نميبخشمت.

پ.ن : اهنگ وبلاگ رو تو پست پعدي عوض ميكنم!

پ.ن : تو اين پست زياد كتابي حرف زدم! شرمنده.

پ.ن : بسي، كلمه اي بسي دلنشين است. مگه نه؟

پ.ن :  يكم بي ادب شده اين وبلاگ،‌ به بزرگي خودتون ببخشيد :D

+ Writed In 24 Jul 2009 By Mostafa |


هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد هيچوقت باعث اشك ريختن تو نميشود.

گابريل گارسا


+ Writed In 21 Jul 2009 By Mostafa |


جدي با هزار تومن چي ميتوني بگيري!؟ من كه هر روز فقط هزار تومن خرج گيم نتم ميشه! امروز يه لوگو ديدم! شايد بهترين لوگويي بود كه ديدم! نشستي خونه! فارغ از خيلي چيزايي. ولي دنيا خيلي بزرگتر از اين حرفاست. خيلي خيلي بزرگتر. ميخواستم تو اين پست خيلي حرفها رو بزنم ولي دوست نداشتم كه بزنم! خواستن يا دوست داشتن! من دومي رو دوست دارم.

خودت تصميم بگير!

پ.ن : اين عكس اولين عكسي بود كه اين قبرستون تجربش كرد! شايد هم آخريش باشه! شايد هم برداشته شه!

پ.ن : منبع اين عكس

+ Writed In 15 Jul 2009 By Mostafa |


ميگويم زمانه چقدر عوض شده است. دوستانت پشتت بودند. زمين براي تو ميچرخيد. زمان براي تو ميگذشت. ساعت ها براي تو كوك ميشد. دارو ها براي تو تجويز ميشد. سازها براي تو زده ميشد!

ولي حالا....


در كل تو زندگي ميكردي،‌ نه زندگي تو را .... !

پ.ن : اين آپ مختص به دل بنده است و هرگونه سوء استفاده از آن پيگرد قانوني دارد!

+ Writed In 13 Jul 2009 By Mostafa |


به گذشته نبايد نيگاه كني چون مثل يه خوره وجودتو ميخوره؛ به آينده هم نبايد فكر چون در حسرت رسيدن به ارزوهات ميموني. ولي خب من به هر دوتاش هم نيگاه ميكنم هم فكر ميكنم، تقصير خودم نيست، به قول شاعر "كار دله"!‌ ولي خب از من ميشنوي چنين كاري رو هيچ قت نكن. خود داني

..............

چند روزي رفته بودم مسافرت. با مسافرت هاي قبليم كاملا متفاوت بود. چون در زمان فعلي يه چيزهايي رو درك ميكردم كه قبلا درك نميكردم. مثلا اينكه ادما چقدر با هم متفاوتن! فرهنگ ها! شعور ها! طرز لباس پوشيدن ها! زندگي كردن ها! غذا خوردن ها! آدامس جويدن ها! مسخره كردن ها! نيشخند زدن ها!‌ و خيلي چيزاي ديگه....

..............

توي همين مسافرت خوابيده بودم كه يهو گوشيم زنگ زد! منم هول شدم تا خواستم گوشيم رو بردارم افتاد زير تخت، منم كه كسل بود يه چرخ زدم كه گوشي رو بردارم كه يهو تلپ افتادم زمين. چيزيم نشد! آخه ميدونيد من خيلي قوي ام :D. اگه گفتيد كي پشت خط بود؟! نميتونيد بگيد كه چون نميدونيد! خودمم آخرش نفهميدم كي بود! خدا كنه مزاحم نبوده باشه چون اشكشكو در ميارم مگر اينكه زنگ بزنه و عذرخواهي كنه. از بحث فاصله گرفتيم! خلاصه تو همون وضع اسفناك گوشي رو برداشتم

طرف (دختر بود، صداشم قشنگ بود :D) : سلام، ببخشيد مزاحمتون شدم. شما آقاي مصطفي الهياري هستيد؟

يه نفس عميق كشيدم و گفتم : سلام، بله! بفرماييد، امري داشتيد؟

بعد طرف گفت كه از يه انجمني داره زنگ ميزنه! اسم انجمنه خوب يادم نيست يه همچين اسمي بود : انجمن چاقي!‌

-من از انجمن چاقي افراد تماس ميگيرم! ميبخشيد شما اضافه وزن داريد!؟

منم كه تازه از خواب بيدار شده بودم! اونم چه بيدار شدني با بد خلقي گفتم : نخير خانوم.

عزرخواهي كرد و گوشي رو گذاشت. منم بعد از اينكه فهميدم گوشي رو گذاشته گفتم : بابات چاقه :D

حالا ميدونيد تو اين وضعيت چي كفر آدم رو در مياره ؟ ها؟ نميدونيد كه! اينكه مامانت گير بده بگه تو مشكوك ميزني! اي خدا من دردمو به كي بگم :D


پ.ن 1: رفته بودم رامسر

پ.ن 2: خيلي چيزها در حال تغيير كردنه

پ.ن 3: جون هر كسي كه دوستش داريد ديگه به من نگيد كه "عاشق شدي" ،خواهش ميكنم! بابا به خدا من عاشق نشدم! مگه هركسي چهار تا چرتو پرت (با عرض پوزش از طرز تفكر بنده به خاطر به كار بردن كلمه چرت و پرت!)  تو وبش ميپرونه نشونه عاشق شدنشه! اي خدا.... :D

پ.ن 4: شايد با خوندن اين آپ فكر كنيد من چاقم! پس طرز فكرت رو اصلاح كن :D چون من چاق نيستم! جدي ميگم.

پ.ن 5: ما تو مدرسه يه تست در مورد وزن و اينجور چيزها داديم! شايد مشخصات من اشتباه ثبت شده باشه و طرف دلش سوخته و زنگ زده، چون اون يارو دكتره گفت "بدنت متعادله! قدت و وزنت و سنت به هم ميخوره".


+ Writed In 5 Jul 2009 By Mostafa |


اصولا پستهايي كه تو اين وبلاگ ميزنم براي تخليه بعضي چيزاست واسه همينه كه بعضي وقتا سر و ته نداره! اين يكي يكم فرق داره.  

..

امروز كلا روز خوبي بود. تولد يكي از بهترين دوستام بود. محيا!‌ جاتون خالي چه حالي كرديم با هم. ايشالا تو سن 57 سالگي نميره چون خيلي سن كميه:D‌ بگذريم.

..

يه سري حرفا رو بايد بپزي، وقتي كه پخت، بعد از دهنت بدي بيرون. من يك بار اين كار رو نكردم و رابطم با يكي خراب شد و ميدونم كه هيچ وقت درست نميشه! اميدوارم هيچ وقت اين كارو نكنيد. محض اطلاع سه سال از اين ماجرا گذشته و من هنوز از حرفي كه زدم ناراحتم، همونطور كه اون ناراحته..

..

تابستون اومد ملت خوشحالن من ناراحت! يه سري برنامه ها داشتم كه به هم خورد، رو يه سريشونم سخت پافشاري ميكنم كه به هم نخوره.

..

شارج ADSL هم تموم شده و ديگه شارجش نميكنم چون خودمو ميشناسم! پس خيلي كم آن ميشم و خيلي كم آپ ميكنم!

..

دلم واسه يكي خيلي تنگ شده.

..

من يه مشكلي دارم! از نظر خودم مشكل نيست ولي خب از لحاظ روانپزشكي مشكله،‌ و اون اينه كه نظراتم رو راجع به يك چيز به بقيه ميگم، و گاهي وقتا مورد تمسخر واقع ميشم! يا شايد هم دورو بريام مشكل دارنو من اشتباه ميكنم:D.

..

دارم موهامو بلند ميكنم. خيلي بهم مياد:D بمونيد تو كف...

..

به يه چيزي به سختي نيازمندم،‌ ولي ....

..

قالب جديدمو خيلي دوست دارم.

..

گفتم اين آپم متفاوته پس نيشتو ببند و مسخره نكن و نگو كه عجب بزي هستي تو مصطفي :D

..

فك كنم تا مدت زيادي آپ نكنم.

..

خطاب به عده اي با مرام :

من اون تالارو خيلي دوست دارم ولي حيف نميتونم با يه سري از مشكلات مبارزه كنم، اگه عمري واسمون باقي بمونه و اون سايت و تالار سر جاش باشن جبران ميكنم.

اون سايت رو يه دوست باحال معرفي كرد من دوستان خيلي باحال تري رو توش پيدا كردم... اهم اهم ... همون باحال :D . خلاصه خيلي دوستتون دارم. 


+ Writed In 28 Jun 2009 By Mostafa |


White Tomb X

عشق را كودكان توپ به دست نميدانند
و من در بين انها خجل ميشوم
تا گل نرگس را در ميان دستانت بگذارم
و به سرخي لبهابت چفت شوم




Home
Email



Profile



Archive

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387



Census



My Favorite Music


My Friends

تک ستاره عاشق
دوست دارم سرما بخورم
تلخ ها و شیرین ها
خط خطي
شوق فرياد
چرت و پرت
پسر بهار
سیاهچاله
دو تا استار كوچولو
خانه متروک
جيـــــــــــــــــغ !
هرج و مرج در سیناپس ها
آلونك جغد نادون
مرگخواران
iMpaSse
تك درخت
دل نوشته هاي يك تنها
گل رزی که از لجن زار رویید
یک روز همه چیز تمام می شود
درياي من
Miss Mosbati
كليك رنجه بفرماييد..!
خاطرات یه پسر بد
اتاقم
تمام نا تمام من با تو تمام می شود...
نسيم
نوشته ها و خاطرات من
سايه
سونات مهتاب
just ME
هر کسی نغمه خود خواند
رویاهای کاغذی