|
به گذشته نبايد نيگاه كني چون مثل يه خوره وجودتو ميخوره؛ به آينده هم نبايد فكر چون در حسرت رسيدن به ارزوهات ميموني. ولي خب من به هر دوتاش هم نيگاه ميكنم هم فكر ميكنم، تقصير خودم نيست، به قول شاعر "كار دله"! ولي خب از من ميشنوي چنين كاري رو هيچ قت نكن. خود داني .............. چند روزي رفته بودم مسافرت. با مسافرت هاي قبليم كاملا متفاوت بود. چون در زمان فعلي يه چيزهايي رو درك ميكردم كه قبلا درك نميكردم. مثلا اينكه ادما چقدر با هم متفاوتن! فرهنگ ها! شعور ها! طرز لباس پوشيدن ها! زندگي كردن ها! غذا خوردن ها! آدامس جويدن ها! مسخره كردن ها! نيشخند زدن ها! و خيلي چيزاي ديگه.... .............. توي همين مسافرت خوابيده بودم كه يهو گوشيم زنگ زد! منم هول شدم تا خواستم گوشيم رو بردارم افتاد زير تخت، منم كه كسل بود يه چرخ زدم كه گوشي رو بردارم كه يهو تلپ افتادم زمين. چيزيم نشد! آخه ميدونيد من خيلي قوي ام :D. اگه گفتيد كي پشت خط بود؟! نميتونيد بگيد كه چون نميدونيد! خودمم آخرش نفهميدم كي بود! خدا كنه مزاحم نبوده باشه چون اشكشكو در ميارم مگر اينكه زنگ بزنه و عذرخواهي كنه. از بحث فاصله گرفتيم! خلاصه تو همون وضع اسفناك گوشي رو برداشتم طرف (دختر بود، صداشم قشنگ بود :D) : سلام، ببخشيد مزاحمتون شدم. شما آقاي مصطفي الهياري هستيد؟ يه نفس عميق كشيدم و گفتم : سلام، بله! بفرماييد، امري داشتيد؟ بعد طرف گفت كه از يه انجمني داره زنگ ميزنه! اسم انجمنه خوب يادم نيست يه همچين اسمي بود : انجمن چاقي! -من از انجمن چاقي افراد تماس ميگيرم! ميبخشيد شما اضافه وزن داريد!؟ منم كه تازه از خواب بيدار شده بودم! اونم چه بيدار شدني با بد خلقي گفتم : نخير خانوم. عزرخواهي كرد و گوشي رو گذاشت. منم بعد از اينكه فهميدم گوشي رو گذاشته گفتم : بابات چاقه :D حالا ميدونيد تو اين وضعيت چي كفر آدم رو در مياره ؟ ها؟ نميدونيد كه! اينكه مامانت گير بده بگه تو مشكوك ميزني! اي خدا من دردمو به كي بگم :D پ.ن 1: رفته بودم رامسر پ.ن 2: خيلي چيزها در حال تغيير كردنه پ.ن 3: جون هر كسي كه دوستش داريد ديگه به من نگيد كه "عاشق شدي" ،خواهش ميكنم! بابا به خدا من عاشق نشدم! مگه هركسي چهار تا چرتو پرت (با عرض پوزش از طرز تفكر بنده به خاطر به كار بردن كلمه چرت و پرت!) تو وبش ميپرونه نشونه عاشق شدنشه! اي خدا.... :D پ.ن 4: شايد با خوندن اين آپ فكر كنيد من چاقم! پس طرز فكرت رو اصلاح كن :D چون من چاق نيستم! جدي ميگم. پ.ن 5: ما تو مدرسه يه تست در مورد وزن و اينجور چيزها داديم! شايد مشخصات من اشتباه ثبت شده باشه و طرف دلش سوخته و زنگ زده، چون اون يارو دكتره گفت "بدنت متعادله! قدت و وزنت و سنت به هم ميخوره". + Writed In Sun 5 Jul 2009 By Mostafa |
اصولا پستهايي كه تو اين وبلاگ ميزنم براي تخليه بعضي چيزاست واسه همينه كه بعضي وقتا سر و ته نداره! اين يكي يكم فرق داره. .. امروز كلا روز خوبي بود. تولد يكي از بهترين دوستام بود. محيا! جاتون خالي چه حالي كرديم با هم. ايشالا تو سن 57 سالگي نميره چون خيلي سن كميه:D بگذريم. .. يه سري حرفا رو بايد بپزي، وقتي كه پخت، بعد از دهنت بدي بيرون. من يك بار اين كار رو نكردم و رابطم با يكي خراب شد و ميدونم كه هيچ وقت درست نميشه! اميدوارم هيچ وقت اين كارو نكنيد. محض اطلاع سه سال از اين ماجرا گذشته و من هنوز از حرفي كه زدم ناراحتم، همونطور كه اون ناراحته.. .. تابستون اومد ملت خوشحالن من ناراحت! يه سري برنامه ها داشتم كه به هم خورد، رو يه سريشونم سخت پافشاري ميكنم كه به هم نخوره. .. شارج ADSL هم تموم شده و ديگه شارجش نميكنم چون خودمو ميشناسم! پس خيلي كم آن ميشم و خيلي كم آپ ميكنم! .. دلم واسه يكي خيلي تنگ شده. .. من يه مشكلي دارم! از نظر خودم مشكل نيست ولي خب از لحاظ روانپزشكي مشكله، و اون اينه كه نظراتم رو راجع به يك چيز به بقيه ميگم، و گاهي وقتا مورد تمسخر واقع ميشم! يا شايد هم دورو بريام مشكل دارنو من اشتباه ميكنم:D. .. دارم موهامو بلند ميكنم. خيلي بهم مياد:D بمونيد تو كف... .. به يه چيزي به سختي نيازمندم، ولي .... .. قالب جديدمو خيلي دوست دارم. .. گفتم اين آپم متفاوته پس نيشتو ببند و مسخره نكن و نگو كه عجب بزي هستي تو مصطفي :D .. فك كنم تا مدت زيادي آپ نكنم. .. خطاب به عده اي با مرام : من اون تالارو خيلي دوست دارم ولي حيف نميتونم با يه سري از مشكلات مبارزه كنم، اگه عمري واسمون باقي بمونه و اون سايت و تالار سر جاش باشن جبران ميكنم. اون سايت رو يه دوست باحال معرفي كرد من دوستان خيلي باحال تري رو توش پيدا كردم... اهم اهم ... همون باحال :D . خلاصه خيلي دوستتون دارم. + Writed In Sun 28 Jun 2009 By Mostafa |
پسرك دست دوستش را فشرد و به اوگفت "نرو، خواهش ميكنم، بيا او را هم به عنوان يك دوست بپذيريم". دوستش، دستش را با بي اعتنايي كنار زد و با چهره اي اخم كرده رو به پسرك گفت "چه مي گويي، مگر صداي ساعقه را نميشنوي؟ مگر سر خوردن قطرات باران روي گونه ات را احساس نميكني؟ مگر باران را نميشناسي؟" پسرك با شنيدن صداي باران كه با لحن خاصي كه از دهان دوستش ادا شده بود چشمانش را گرد كرد و رو به او گفت: " مگر باران شما را چه كرده كه او را از خود ميرانيد؟ جز اينكه چهره ي كثيفتان را بشويد برايش ارزش قائل نيستيد؟ همه تان همينطوريد! نا مهربان. من ميمانم و رفاقتم را با او به اثبات ميرسانم" دوستش كه كمي خيس شده بود دستي بر صورتش كشيد و گفت: " من ميروم، تو هم كاري را كه ميلت ميكشد انجام بده، از فردا هم نيازي نيست كه توپ بازيت را بياوري، پدرم قرار است يك توپ مارك دار آمريكايي برايم بخرد! تو هم به ديوانگيت برس، چون ما ديوانگان را بازي نمي دهيم. اميدوارم كه با باران خوش بگذراني " دوستش حرف آخرش را با لحن كنايه داري به او زد و سپس راهش را به سمت خانه شان گرفت. پسرك ماند و قطرات بارانِ روي گونه اش! او هميشه از دوستانش بيشتر از اينها انتطار داشت ولي هيچ وقت، هيچ كدام از انها انتظاراتش را به عنواي يك دوست بر طرف نكرده بودند. دستانش را به سمت آسمان گرفت تا آخرين دوستش را لمس كند ولي چنين اجازه اي پيدا نكرد، چون ساعقه اي در نزديكيش به زمين خورد و او و تمام پنجره هاي بخار كرده را شكست. و در اينجا بود كه عاشق باران شد چون بيشتر از حد انتظارش به او محبت كرد. + Writed In Wed 17 Jun 2009 By Mostafa |
خدا! و آنان كه از دركش عاجزند...... افسوس براي آنان كه خدا را خوشبو تر از گل مريم نميپندارند... افسوس براي آنان كه كتاب خدا را تپنده از قلبشان نميپندارند..... افسوس بر من كه از درك گل مريم و قلب تپنده خود عاجز ماندم. . قصه ي من، شبيه قصه ي اونايي كه فانوساشونو بر پشتشون ميبرن و سايه هاشاون پيش پاشون ميفته! . گاهي وقتا زيبايي رو اونقدر دوست داري كه زشتي رو فراموش ميكني تا زندگيتو در بر بگيره.. من عوض شدم ولي هيچ وقت خودمو نشناختم! ..... پ.ن : اگه از آهنگ وبلاگ خوشت نمياد مجبور نيستي بهش گوش كني! + Writed In Mon 8 Jun 2009 By Mostafa |
سرطان، عشق، مرگ، زندگي، شكسپير، چشم، جوهر، تومور، درد، گذشته، شعر، من، سياه، تجديد، كنكور، آينده، مصطفي، پول، دكتر، كلبه، تنها، سبز، پيانو، خارج، ترس، ماه، شب، سيكرت گاردن، ستاره، بابابزرگ، تيغ، گلو، لرد ولدمورت، واركرفت، پيتزا، تمبك، استاد، پابوسي، بي معرفت، دوست، مرام، هنر، چشم، دايي، كروشيو، هفده، خدا، آسمون، عاشق، بارون، گورستون سپيد، مدادرنگي، جادوگران، تابستون، چشم عسلي، ، خواهر كوچولو. ميبخشيد يكم زياد شد! ذهنم خيلي شلوغ بود. ممنون از جيمز ممنون از مهران من از سينا (اگه دلش خواست) و سهراب دعوت ميكنم كه تو اين بازي شركت كنن. + Writed In Mon 18 May 2009 By Mostafa |
تصميم گرفتم يكم درس بخونم! پس تا اطلاع ثانويه نت تعطيل، پس وبلاگ نويسي هم تعطيل. خوش باشيد و موفق! + Writed In Tue 12 May 2009 By Mostafa |
قاطي كردم باز...! گاهي وقتا دوست دارم ركيك ترين فحش هاي جهان رو به خودم بدم. خسته شدم ديگه...بابا منم آدمم! دوست دارم زندگي كنم! زندگي.... ميفهميد؟ چيزي كه هيچ وقت طعمشو نچشيدم! واقعا نچشيدم. تا اومدم براي خودم كسي بشم، نذاشتن. رو مخم دو ميداني رفتن. هر چي چرتو پرت بود كردن تو اين لا مسب! به كي بايد بگم آخه من؟ همش موج منفي! همش جمع كردن گوه كاري هايي كه به خاطر يه سري چيزاي مزخرف به بار آوردم. دلم ميخواد زمان برگرده! برگرده به سالايي كه با آبجي كوچيكم سر اينكه كدوم كارتون قشنگه دعوا مي كرديم به سالايي كه هنوز فرشته ها رو دوست داشتم! آخه ميدوني الان دوسشون ندارم! چون بالا سرم واستادن، دارن گناهامو دونه دونه مينويسن. منم شوتشون ميكنم يه طرف كه برن گمشن، ولي زورشون از من بيشتره، كاري نميشه كرد! دوست دارم زمان برگرده به سالايي كه به خاطر مشق ننوشتن مدرسه نميرفتم. دارم از بين ميرم. خودم خودمو دارم از بين ميبرم. روحيه انجام دادن هيچ كاري رو ندارم. نميدونم، شايد يه مريضي روحي گرفتم، با نيگاه كردن به گذشتم قبطه ميخورم. ميگم كاشكي مصطفي ديروزيه بودم. هيچ كس نيست دركم كنه! يعني وقتشو ندارن كه دركم كنن. با همه متفاوت شدم! دارم ديوونه ميشم. شبيه معتادهايي شدم كه وقتي مواد بهشون نميرسه دوست دارن همه ي سدهاي جلوييشونو بشكنن وبه چيزي كه ميخوان برسن! ولي نميرسن. آدما دارن ازم فاصله ميگيرن! همه ... بدون استثنا. ميدنم، مشكل از خودمه. ديگه حتي سهراب سپهريم نميتونه ارومم كنه + Writed In Tue 28 Apr 2009 By Mostafa |
يه پسره خوش تيپ و "خوشگلي" به نام "ممد" داره پياد رو شهرشونو متر ميكنه! اوفــــــــــــــــــــــ....! « پسر دختررو نيگاه كن! عجب خوشگله! بريم دنبالش من اينو ميخوام» يكي از رفقاي بيحالش ميگه: «بي خيالش ممد! باب تو كه با "پارميدا" و اون دختره جلفه، اسمش چي بود؟ اها "رزيتا"! هم دوستي! سومي رو ميخواي چي كار ديگه؟» -اونا بچه ان! اين بزرگه! عاشقش شدم! ميخوام باهاش عروسي كنم! -lol.....عروسي! بيشين بينيم باو! پارسال هم كه با "شيده" دوست ميشدي همينو گفتي! سر اينكه شادمهر عقيلي خواننده مورد علاقش بود ولش كردي. . . خلاصه هفته ها ميگذره و اين دختره هم راضي ميشه! . . دختره ميره پهلو دوستش و شروع ميكنه به حرف زدن: -سپيده فهميدي با يه پسره به اسم ممد دوست شدم؟ -نه! مگه با "احسان" دوست نبودي؟ -نه باب! احسان با "شادي" دوست شد، منم ولش كردم. -خب ممده چجور ادميه؟ -خيلي بچه خوبيه! قبلا با هيچكس دوست نبوده! منم چون تجربه داشتم، گذاشتم دو هفته بيفته دنبالم تا ولم نكنه! خيلي دوسش دارم، هيچكس بهتر از ممد نيست. ميخوايم با هم درس بخونيم، يه دانشگاه در بيايم و بعدا عروسي كنيم! -lol...بيشين بينيم باو....با علي هم كه دوست شدي همينو گفتي! -برو بمير! ممد خيلي گله! منم خوشگلم! تو حسوديت ميشه . . . «ای زیبا، خود را در عشق بیاب، نه در چاپلوسی آینه!»----> تاگور به سخره گرفتن احساسات..........! پ.ن : يه اهنگ خوشگل پشت وبلاگ گذاشتم! نخواستم تيكه شه واسه همون شايد يكم طول بكشه تا اجرا شه. + Writed In Sat 11 Apr 2009 By Mostafa |
+ Writed In Thu 19 Mar 2009 By Mostafa |
صداي رعدوبرق رو كه ميشنوي دو گانگي وجودت جرقه ميزنه. از يه طرف دوست داري دست نشوندش، بارونو ببيني از يه طرفم صداي غرشش دلتو مي لرزونه. ولي به هر حال با منطق حاكم بر وجودت به دومي غلبه ميكني و به ابرا ميگي: بباريد كه دلم برا رفيقتون "بارون" تنگ شده. بعد يكي از ابرا تف ميكنه تو صورتت! و ميگه : "بچه پر رو به كارت برس" اون يكي يه چشم غره ميره و ميگه : "هر وقت عشقمون كشيد ميباريم. تو رو سنه نه؟" بغل دستيش كه صداقت، تو چشماش موج ميزنه ميگه : "حسش نيست بباريم" حس! مسئله اينست. جديدا نميدونم چم شده!؟ كلا حس هيچ كاري رو ندارم! حالم از قبل بهتر شده ولي خب بازم خطوط موازي درونم پيچ در پيچ شدنو، منم توشون گم شدم. گاهي وقتا حالم از خودم به هم ميخوره! ميدونيد چرا؟! چون يه زندگي سگي رو در پيش گرفتم كه روز به روز سگي تر ميشه..... منتظرم....منتظرم تا سرم به سنگ بخوره و حال و هوام عوض شه........ منتظرم....منتظرم متحول بشم اميدوارم انتظارم زياد طول نكشه. + Writed In Thu 12 Mar 2009 By Mostafa |
نوستالژي يعني "گله اي" با بچه هاي گيم نت بري باغ. نوستالژي يعني يه ساعت بشيني بچه ماهياتو نيگاه كني. نوستالژي يعني پيدا كردن كارنامه ي تحصيلي بابا. نوستالژي يعني ليسيدن لواشك خونگي هاي مامان بزرگ. نوستالژي يعني اينكه زير بارون بشينيو به صداش گوش كني. نوستالژي يعني سوزوندن كتاب عربي. نوستالژي يعني اذيت كردن بچه فوضول كلاس. نوستالژي يعني گوش كردن به صداي پيانو. نوستالژي يعني داشتن بهترين رفقا. ..... چقدر نوستالژي.. ممنون از سارا و مهران كه باعث شدن متفاوت ترين آپ وبلاگمو بكنم. + Writed In Sun 1 Mar 2009 By Mostafa |
گل افتابگردان از شرم سرخ شد كه گل بينامش را خويشاوند خويش بداند. افتاب بر آمد و به او لبخند زد و گفت : "عزيزم چگونه اي" خدا هم، همين كارو داره با من ميكنه. كم كم دارم بهش علاقه مند ميشم. با اينكه خيلي به آدما سخت ميگيره ولي دوستشون داره و دوستايي رو سر راه ادما قرار ميده كه مثل يه فرشته حرفاشو بهت ميزنن. + Writed In Tue 24 Feb 2009 By Mostafa |
خسته ام.
همه چيز تاره تاره. احساس بدي دارم. خون تو بدنم جريانش رو كم كرده.
دستام، نمي تونن عرق سرد روي پيشونيمو پاك كنه. روحم توي بدن احساس سنگيني
ميكنه. جريان صدا تو گوشام قوي تر ميشه. قوي...قوي و قويتر.... - برو عزيز. فردا بعد از اينكه از اتاق عمل اومدي بيرون ميبينمت. خدافس. -خدافس بغض....سرما.....ترس.....موج منفي.....احساس بيهودگي.....و اشك همه وجودمو پر كرد. زمان : صبح باراني، ساعت هشت.
مكان: كلاس سوم رياضي (1) كنار پنجره. چشمام قطرات بارونو كه با طمع به زمين كوبيده ميشدند رو دنبال ميكرد.
دستام با خودكار مشكي بازي ميكنه و گوشم سعي ميكنه صداي دبير رو از خودش
دور كنه و به صداي بارون كه با رقاصي تمام پنجره هاي كلاسو صدا ميكنه توجه
كنه. -الهياري .... عاشق شدي؟طرف زير بارون منتظره؟ بچه هاي كلاس ميزنن زير خنده.
-به شما مربوط نيست. از رو صندلي بلند ميشم. كتاب هامو ميذارم تو كيفم. به سمت در كلاس ميرم... -پسره ي گستاخ برگرد سرجات. كدوم گوري داري ميري ؟ -به شما مربوط نيست. و بازهم سرما....لذت زير باران بودن....اوج قدرت....دستاني باز.....صداي چك چك.....و بغض. همه چيز مبهم ميشه.....زمان به سرعت ميگذره..... زمان 16:30 مكان: خياباني شلوغ كه رگ عصبيمو به بازي گرفته. احساس ضعف....قدمهايي كند.....خستگي....گرما.....و نااميدي. در حالي كه دارم به آرزوم فكر ميكنم به سمت بيمارستان حركت ميكنم. همش صد متر مونده ...... پتجاه متر......ده متر......... يه آمبولانسو ميبينم كه دم درش پارك كرده. همه چيز دوباره مبهم ميشه.
سرم گيج ميره. يكي از آشناها رو ميبينم كه داره گريه ميكنه. پاهام قدرت
حركتشون رو از دست ميدن. من ميمونو زمين زير پام...... آسمون رو احساس ميكنم. بهش دستور ميدم ببار.... بارون مياد..... دستامو
از هم باز ميكنم....وسط خيابون وساتادم.....صداي بوق اتومبيل ها.....احساس
بيهودگي....فراموش كردن يك چيز..... از دست دادن يك چيز.....و سياهي. -اقا مصطفي؟ اقا مصطفي؟ مشكلي پيش اومده؟ چرا اين همه عرق كردي. بلند شو برو يه آبي به صورتت بزن. سرم درد ميكرد. بچه هاي كلاس رو ميديم كه به صورت رنگ پريدم نيگاه ميكنن. هوا آفتابيه .روي يكي از صندلي هاي حياط مدرسه نشستم.... -سلام عزيز خوبي؟ كجايي؟ -سَ...لام...خونه...ام. از مدرسه زنگ ميزني.......
پ.ن : ازم چيزي نپرسيد. پ.ن : همش كابوس بود.
+ Writed In Thu 19 Feb 2009 By Mostafa
ابرهاي شناور از روزهاي ديگر به زندگيم مي آيند ديگر نه براي آنكه ببارند و توفان بر انگيزند نه، مي ايند كه به آسمان شامگاهيه من رنگ ببخشند. اين شعر، شعر شروع زندگيه دوباره ي منه. اميدوارم روزي به آرزوم برسم..... + Writed In Fri 13 Feb 2009 By Mostafa
من عدد 17 رو از بچگي دوست داشتم! هميشه ميخواستم تو مدرسه شماره ي 17 ماله من باشه و لي نشده. تو 5 سال از اين سالهاي اسمشو نبر مدرسه شماره ي 13 ماله من بوده! هيچ وقت هم نسبت بهش حساسيت نداشتم! اصلا هم شوم نيست ولي خوب 17 يه چي ديگست برام! امروز 17 بهمن من 17 ساله شدم! ميشه گفت بهترين روز عمرمه ولي به بهترين نحو نگذشت!
تو روز تولدم هميشه هر كاري كه دوست داشته باشم ميكنم! مثلا امروز تو زنگ حسابان انقدر حرف بيناموسي (البته از نوع ايهام دارش) زدم كه معلممون يه ساعت ربع از وقته كلاسو صرف نصيحت من كرد. بعد از زنگ حسابان يه برگه مرخصي نوشتم و به ناظممون گفتم ميخوام با خانواده برم تهران (خالي بندي)! ولي اجازه ي مرخصي بهم نداد! منم كه وعصبي(مخلوطي از وحشي و عصبي =وعصبي) ، يه چپ نيگاه كردم بهش از پله ها اومدم پايين، رفتم كيفمو برداشتم و بي اجازه از در خروجي مدرسه خارج شدم! خيلي حال داد! بعد از مدرسه رفتم پيش گرگينه ي محلمون به بوقي بهش زدم بعدشم اومدم خونه! بعد اينجوري ( روي ديگري از سكه از همه اينها كه بگذريم هيچ خاطره اي از امروز تو ذهنم نميمونه با اينكه خيلي منتظرش بودم ولي جواب انتظارمو نتونستم بگيرم. تمام مدتي كه به اين روز فكر ميكردم خودم رو تو اوج آسمونها احساس ميكردم. تمام اون لحظه ها برام مقدس شمرده ميشد. منتظر به وقوع پيوستن ارزوم بودم! ارزويي كه از سال 1381 گريبانگير من و زندگيم شد. و يه جورايي همه چيزمو ازم گرفت. من اون همه چيز رو ميخواستم و منتظرش بودم تا امروز به دستم برسه.ولي اين اتفاق نيفتاد. من ديگه اميدي براي به وقوع پيوستم ارزوم ندارم. نميدونم، شايد يه كوچولو اميدي تو گوشه قلبم مونده باشه. خيلي ها بهم گفتن چرا وبلاگت اين همه سرده ؟ چرا اين همه از غمه زندگيت توش مينويسي ؟ چرا آهنگ وبلاگت هميشه با پيانو ميچرخه ؟ چرا هر كسي نميتونه باهات دوست شه ؟ چرا زندگيتو دوست نداري ؟ چرا به هدفات فكر نميكني ؟ عاشقي ؟ تو جواب همتون بايد بگم چون هيچوقت به ارزوم نرسيدم. چون هيچوقت چيزي رو كه به داشتنش عادت داشتمو دوباره بدست نياوردم. پ.ن : من هيچ وقت عاشق كسي نبودم و نيستم! اشتباه نكنيد. (البته اين عشق عشقيه كه شما معنيش ميكنيد : عشق! من عاشق خانوادمم) پ.ن : تو دومين پاراگراف كه از مدرسه فرار كرده بودم، چون خودم نماينده كلاسم (با زو نمايندم كردن!) به مشاورم( پ.ن : جيگر همتونو بخورم! (اينو نوشتم كه امروز با صورت خندون از اين وبلاگ بريد بيرون ) خوش باشيد. + Writed In Thu 5 Feb 2009 By Mostafa |
پ.ن : اين آپ پاك شد ! چون اوني كه بايدميخوند، خوندش. + Writed In Tue 3 Feb 2009 By Mostafa
به ياد تحقير هاي تو.... به ياد زيبايي هاي تو.... به ياد فرياد تنهايي تو..... به ياد سردي صداي تو.... به ياد اميد ديدار تو.... به ياد كم محلي هاي تو.... به ياد ناگفتني هاي من به تو.... تو مرا از ياد بردي ولي در قلب من هميشه جايي براي تو هست. دوستت دارم اي دوست. به ياد شعري از تاگور: از
شعله به پاس
روشنائیاش
سپاسگزاری
کن
اما
چراغدان را
نیز
که
همیشه
صبورانه در
سایه می
ایستد
از
یاد مبر. پ.ن : حتي خودت با خوندن اين آپ نميفهمي كه منظورم خودت بودي. + Writed In Fri 30 Jan 2009 By Mostafa |
لحظه ها، تنها لحظه هاست كه در خاطر ما ميماند، تمام بودن ما براي اين لحظه هاست؛ لحظه هايي كه خنده حتي فرصت نفش كشيدن را هم به ما نميدهد و صورتمان سرخ و پهن ميشود و از حال ميرويم. لحظه هايي كه گريه به سراغمان مي آيد و قطره هاي اشك به داد صورت گرد گرفته مان ميرسند و چه درخششي دارن چشمان بعد از باران !
آن لحظه ها كه ناگاه مي آموزيم بر پاهاي لرزان خود اعتماد كنيدم و دست از ديوار برداريم و فقط دست در دست كسي بگذاريم كه دوستش داريم. آن لحظه ها كه بذر انديشه اي عصياني درونمان جوانه ميزند، ريشه ميدواند، شاخه مي افشاند و مارا تا آن بلندي ميبرد كه به آن سوي ديوار بايدها و نبايد هاي موهوم سرك بكشيم و ناگاه عطر باغ آن سوي ديوار، سرمستمان كند و چه لحظه ي باشكوهي است انتخاب ميان ماندن و درماندن يا پريدن و رهيدن و آنگاه دويدن، دويدن تا تنفس باد، تا تلالو آب، تا طلوع باران و ميهمان خورشيد شدن در گذر گاه پر ترانه ي نسيم و در انتظار مسافري ماندن، مسافري كه او نيز روزي از آن درخت بالا خواهد رفت و به اين سوي ديوار خواهد پريد ؛
تمام زندگي همين لحظه هاي راز آميز است و ما حاضر نيستيم اين لحظه ها را با هيچكس تقسم كنيم !
شايد شما از ما نباشيد و ما خبر نداريم ؟! پس زندگي كن و دوست داشته باش تا ميتواني .
+ Writed In Sun 14 Dec 2008 By Mostafa |
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد . ميدونيد اون بالايي همه جا به درد ميخوره ! من خيلي دوسش دارم .
هروقت تو نصيحت كردن يكي كم ميارم از اون استفاده ميكتم. ميدونيد بايد مثل نيوتون باشيم ! اون زمان ، وقتي اون سيب خوشگله افتاد پايين همه گفتن:« به به چه قدر خوشمزست
! تازه ويتامينم داره !» ولي نيوتون اومد گفت :« بابا اصلا اين چرا افتاده زمين ؟!
چرا نرفته هوا ؟!» قضيه رو يه جور ديگه ديد ! ماهم بايد مثل اون باشيم !؟
يه جور ديگه ببينيم . وقتي يه گدايي رو ميبينيم كه نشسته بر دل خيابون داره گدايي
ميكنه ! دستمونو ميكنيم تو جيبمون يه پولي ميندازيم جلوش يا اگه چيزي به نام
احترام رو بشناسيم خم ميشيم و پول رو ميندازيم تو كاسش ! ولي اگه يه جور ديگه به
اين قضيه نگاه كنيم (مثل نيوتون) و از خودمون بپرسيم :«اصلا چرا بايد اين گوشه خيابون بشينه و گدايي
كنه.» و اگه همون قدر هم پيگير قضيه بشيم تا
قواعد حاكم بر اين خيابون نشيني رو پيدا كنيم دنيامون با حالا خيلي فرق ميكرد .
نميكرد ؟ بيايد يه جور ديگه فكر كنيم . + Writed In Tue 11 Nov 2008 By Mostafa |
.... و انگاه آفتابگرداني از گوشه اي
طلوع كرد و به ميان كارهاي ما سرك كشيد . و ما هيچ ندانستيم آمدنش از كدامين سو
بود .ميديدمش كه هر روز از سحرگاهان يك جا مينشيند ، و بالا امدن خورشيد را نظاره
ميكند ، و تا شامگاهان ، همچنان روي بر او نگه ميدارد و با او ميگردد . آنگاه تازه
دانستيم كه چرا به او ميگويند « آفتابگردان » ! و
از آنجايي كه خورشيد در اسطوره ها نماد « حقيقت » بود ، آفتابگردان را نكو داشتيم
. و خواستيم با ما بماند ونشان ما باشد ؛ نه به آن نشان كه خود را حقيقت بپنداريم
و نه حتي به ان توهم كه روي خود را به سوي حقيقت بدانيم ؛ بلكه تنها به نشان
آرزويي كه در سويداي قلبمان روييدن گرفته بود ، كه :« اي كاش ميتوانستيم آنگونه
باشيم . » + Writed In Sun 19 Oct 2008 By Mostafa |
همه ما عادتي هستيم.عادتي كار مي كنيم ، عادتي زندگي ميكنيم . در طول روز
هيچ چرايي براي ما به وجود نمي ايد . هيچ سوالي مطرح نميشود . خيلي كه
شاهكار كنيم چند سوال درسي از معلم كلاس ميپرسيم . + Writed In Tue 7 Oct 2008 By Mostafa |
|
| ||||||